معنی واژه هوی
5 بازدید
(اِ صوت) حکایت صوت گفتن. آواز برآوردن با تفوه به کلمهٔ هو. مجازاً بانگ و آواز و فریاد: جهان پر مشک و عنبر شد ز مویش هوا پر دود و آذر شد ز هویش. (ویس و رامین). همچون گوزن هوی برآورده در سماع شیران کز آتش شب شبهت رمیده اند. خاقانی. - های و هوی؛ فریاد و بانگ : هرکه را وقتی دمی بوده ست و روزی مستیی دوست دارد نالهٔ مستان و های و هوی را. سعدی. مطربان گویی در آوازند و صوفی در سماع شاهدان در حالت و شوریدگان در های و هوی. سعدی. || افسوس. (حاشیهٔ برهان چ معین): همی کرد هوی و همی کند موی همی ریخت اشک و همی خست روی. فردوسی. گهی از دیده راندی گوهرین جوی گهی از دل کشیدی آذرین هوی. (ویس و رامین). || (صوت) کلمهٔ تنبیه است. (حاشیهٔ برهان چ معین): هان مردا هوی و هان جوانمردا هوی مردی کنی و نگاه داری سر کوی. (منسوب به ابوسعید ابوالخیر) (از حاشیهٔ برهان از فرهنگ نظام).(اِ) ترس و بیم. (آنندراج) (برهان). || کلمهٔ افسوس است. (حاشیهٔ برهان چ معین). باد سرد. آه : همه چشم پر آب و دل پر ز هوی به طوس سپهبد نمودند روی.فردوسی.[ هَ ی وی ی ] (ع اِ) پاره ای از شب. || بانگ و فریاد. || (مص) از بالا به زیر افتادن یا هوی به فتح بالا برآمدن و به ضم فرودافتادن. (منتهی الارب) (آنندراج) (اقرب الموارد).[ هَ ] (ع ص) هَوٍ. دوست دارنده. (منتهی الارب). صاحب هوی. (اقرب الموارد). مؤنث آن هویة است. (اقرب الموارد).[ هُ وی ی ] (ع اِ) پاره ای از شب. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || بانگ و فریاد. || (مص) فرودآمدن عقاب بر شکار و جز آن. (منتهی الارب) (آنندراج) (اقرب الموارد). || افتادن چیزی. (منتهی الارب) (آنندراج). از بالا به زیر افتادن. (اقرب الموارد) (ترجمان جرجانی ترتیب عادل). || دراز و بلند شدن دست. || مردن. (منتهی الارب) (آنندراج) (اقرب الموارد). || آواز نرم شنیدن گوش. (منتهی الارب) (آنندراج). || شتابی کردن. || دهن گشادن زخم نیزه. || وزیدن باد. || درگذشتن و مضی در سیر. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). || رفتن بر روی زمین. (اقرب الموارد).[ هَ وا ] (ع مص) دوست داشتن. (منتهی الارب) (آنندراج) (ترجمان القرآن جرجانی) (اقرب الموارد). || (اِ) خواست و عشق در خیر باشد یا در شر. (منتهی الارب) (آنندراج). عشق. (اقرب الموارد): چنو نه هست و نه بود و نه نیز خواهد بود فراق او متواتر هوای او سرمد.منجیک. هوای تو را زان گزیدم ز عالم که پاکیزه تر از سرشک هوائی.زینبی. || خواهش دل. (اقرب الموارد) (منتهی الارب) (آنندراج). آرزو. (دهار). خواست دل به آنچه نشاید. (ترجمان جرجانی). خواسته. (منتهی الارب) (آنندراج). مراد. (حاشیهٔ فرهنگ اسدی). کام. (حاشیهٔ فرهنگ اسدی) (ملخص اللغات خطیب). || معشوق. (منتهی الارب) (آنندراج). ج، اهواء. (منتهی الارب). || (اصطلاح صوفیه) الغیب الذی یصح شهوده. (تعریفات سید جرجانی). || هوی گاه به معنی محبت حق است به خصوص و اطاعت و انقیاد به او و این معنی مصطلح صوفیه است. و در صحائف گوید: هوی از مراتب محبت است و آن چنان است که قلب دائم بسوی محبوب توجه دارد و این مقام را پنج درجه است: اول خضوع، دوم بذل مهجه در طاعت دوست فوق الطاقة، نبینی که پیغمبر ما (ص) در نماز چندان بایستادی که قدم مبارکش ورم کردی گاه به انگشتان پای ایستادی و گاه خود را بیاویختی و به ذکر مشغول شدی، سوم صبر در شدائد و محن، چهارم تضرع، پنجم رضا و تسلیم. (کشاف اصطلاحات الفنون).[ هِ وا ] (ع مص) پیش آوردن و نرم گردانیدن. (منتهی الارب). هِواء. (اقرب الموارد). گویند: الهواء و اللواء؛ أی ان تقبل بالشی ء و تدبر أی تلاینه مرة و تشاذه اخری. (اقرب الموارد) (منتهی الارب).