معنی هو
7 بازدید
[ هَ / هُو ] (اِ) زردآب و ریمی را گویند که از زخم و جراحت برمی آید. || آب دزدیدن زخم و جراحت را نیز گفته اند. (برهان). و در این صورت هو مبدل اَو و آب است. (از انجمن آرا). || ماه. قمر. || ابر. (ناظم الاطباء).(اِ) آه و نفس. (برهان). هوی. رجوع به هوی شود. || (اِ صوت) کلمه ای است که از برای آگاهانیدن و خبر کردن گویند. (برهان). - های و هو یا هیاهو؛ به معنی هلالوش و بانگ و فریاد و مشغله است : چه عاشق است که فریاد دردناکش نیست چه مجلس است کز او های و هو نمی آید. سعدی. || در اصطلاح عرفا و اهل معنی به معنی ناله و زاری به درگاه حق تعالی است : چون گوزنان هویی از جان برکشم کآن شکار آهوان بدرود باد.خاقانی. در آن ساعت که ما مانیم و هویی ز بخشایش فرومگذار مویی.نظامی. گه به یک حمله سپاهی می شکست گه به هویی قلب گاهی می درید.حافظ.[ هَ / هُو ] (اِ) خبر بی اصل. خبر دروغ. سروصدا دربارهٔ چیزی که حقیقت ندارد. چُو. - هو انداختن؛ خبری بی اساس را در میان مردم شایع کردن. - هوچی؛ کسی که خبرهای بی اساس را برای منافع خود شایع کند. - هو کردن؛ دربارهٔ کسی خبر بی اساس و زیان آور انتشار دادن و او را در نظر مردم پست کردن. - یک هو؛ غفلةً. بی خبر. ناگاه.[ هُ وَ ] (ع ضمیر) ضمیر واحد مذکر غایب یعنی او و آن. (ناظم الاطباء).[ هَ وو ] (ع اِ) کرانه. || روزن خانه. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد).(اِخ) در تداول صوفیان مخفف هُوَ و مراد خدای تعالی است: یا هو؛ ای خدا. (یادداشت به خط مؤلف). پنهانی است که مشاهدهٔ آن غیر را درست نیاید. (تعریفات میرسیدشریف): صبغةاللََّه چیست؟ رنگ خُمّ هو پیسه ها یک رنگ گردد اندر او.مولوی. فکر ما تیری است از هو در هوا در هوا کی پایدار آید ندا؟مولوی. باد در مردم هوا و آرزوست چون هوا بگذاشتی پیغام هوست.مولوی.
کلمات همقافیه با «هو»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «هو» برای سرودن شعر