معنی هنری
5 بازدید
[ هُ نَ ] (ص نسبی) اهل هنر. هنرمند. هنرور: خواجهٔ سید ابوسهل رئیس الرؤسا احمدبن الحسن آن بارخدای هنری.فرخی. آن هنری خواجهٔ جلیل چو دریاست با هنر بیشمار و گوهر بی عد.منوچهری. آفرین زآن هنری مرکب فرخ پی تو که به یک شب ز بلاساغون آید به طراز. منوچهری. هنری سرفکنده چون لاله است که کلاهش به سر ندوخته اند.خاقانی. هرکو هنری است و عیب خود گفت با جان هنر قرین شمارش.خاقانی. || دلیر: سام نریمان را پرسیدند که آرایش رزم چیست؟ گفت: فر ارجمند شاه، دانش سپهبد بارای و مبارز هنری. (نوروزنامه).
کلمات همقافیه با «هنری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر