معنی هندی
5 بازدید
[ هِ ] (ص نسبی) هندوستانی. (برهان). از: هند +یاء نسبت. (از حاشیهٔ برهان چ معین). منسوب به هند. (منتهی الارب). منسوب به بلاد مختلفهٔ هند. (سمعانی): تبیره درآمد ز پرده سرای خروشیدن زنگ و هندی درای.فردوسی. بیفکند شمشیر هندی ز دست یکی اسب آسوده را برنشست.فردوسی. بدین تیغ هندی ببرم سرت بگرید به تو جوشن و مغفرت.فردوسی. بود بهنگام زخم در صف میدان جنگ حربهٔ هندی او حرمت تیغ یمان.خاقانی. برهنه یکی تیغ هندی به دست سوی پادشه رفت و پنهان نشست.نظامی. تیغ هندی و درع داودی کشتی جود راند بر جودی.نظامی. موحد، چه در پای ریزی زرش چه شمشیر هندی نهی بر سرش. سعدی. || (اِ) کنایه از تیغ و شمشیر هندی هم هست. (برهان). در این معنی صفت بجای موصوف به کار رفته است : زآنکه زین پس تو به زخم هندی و تاب کمند کرد خواهی گردن هر بدسگالی را ادب. فرخی. همان رومی رایت افراخته ز هندی در آب آتش انداخته.نظامی. || نیز به معنی روش محاسبهٔ هندی است یا ارقام هندی : هزار ار به هندی زنی در هزار بود کس که خواند مرا شهریار.فردوسی. || درختی است که از میوهٔ آن در مازندران دوشاب گیرند ولیکن در دوشاب آن لزوجتی باشد و این درخت در بیشه ها بود. چوب آن محکم باشد و از آن تلهٔ مرغان سازند. (فلاحت نامه).[ هِ ] (اِخ) دهی است از دهستان حسنوند از بخش سلسلهٔ شهرستان خرم آباد. دارای ۱۶۰ تن سکنه، آب آن از رودخانهٔ کهمان و محصول عمده اش غله، لبنیات، پشم و حبوب و کار دستی مردم بافتن قالیچه است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۶).[ هُ نِ ] (اِخ) دهی است از بخش حومهٔ شهرستان بجنورد. دارای ۸۴ تن سکنه، آب آن از چشمه و محصول عمده اش غله و بنشن است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۹).
کلمات همقافیه با «هندی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دی» برای سرودن شعر