معنی همسفر
11 بازدید
[ هَ سَ فَ ] (ص مرکب) رفیق راه. کسی که با دیگری به سفر رود: هم سفرانش سپر انداختند بال شکستند و پپرداختند.نظامی. هم سفران جاهل و من نوسفر غربتم از بی کسیم تلخ تر.نظامی. ثابت این راه مقیمی بود هم سفر خضر کلیمی بود.نظامی. بود سوداگر توانایی هم سفر با حکیم دانایی.مکتبی. - همسفران جاهل؛ کنایه از نفس و قالب آدمی است که روح و جسد باشد. (برهان).
کلمات همقافیه با «همسفر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «فر» برای سرودن شعر