معنی همدمی
5 بازدید
[ هَ دَ ] (حامص مرکب) هم دمی. همدم شدن. یار بودن. دوستی. مهربانی. هم نفسی. همنشینی. مصاحبت : ای صبا طرف در گلستان کن همدمی با هزاردستان کن. سیدحسن غزنوی. بگذار مرا در این خرابی کز من دم همدمی نیابی.نظامی. از سر همدمی و همسالی نشدی یک زمان از او خالی.نظامی. گفتم از همدمی و هم کیشی نامها را بود به هم خویشی.نظامی. - همدمی کردن؛ موافقت. همکاری کردن : چرا مر اهل عصیان را به عصیان همدمی کردی نرفتی یک قدم با اهل ایمان در ره ایمان. ناصرخسرو.[ هَ دَ ] (ص نسبی) منسوب به همدم. رجوع به همدم (ص مرکب) شود.[ هَ دَ ] (اِخ) همدمی مشهدی. به صنعت کاسه گری منسوب است. این مطلع از اوست: بی رخت ماتم غمی دارم ماتمی و چه ماتمی دارم. (از مجالس النفائس میر علیشیر ص ۷۹ از ترجمهٔ فارسی). وی در قرن نهم هجری میزیسته است.
کلمات همقافیه با «همدمی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «می» برای سرودن شعر