معنی همای
5 بازدید
[ هُ ] (اِ) مرغی است که او را مبارک دارند و چون پیدا شود مردم به تفأل در زیر سایهٔ او روند. (صحاح الفرس). مرغی است معروف و مشهور که استخوان خورد. (برهان). هما: به هامون کشیدند پرده سرای درفشی کجا پیکرش بُد همای.فردوسی. همای سپهری بگسترد پر همی بر سرش داشت سایه ز فر.فردوسی. بپوشید رخشنده رومی قبای به تاج اندر آویخت پرّ همای.فردوسی. تا نبود چون همای فرخ کرکس همچو نباشد به شبه باز خشین پند.فرخی. گوید ای بارخدای ملکان ای همایون تر از بال همای.فرخی. بینی آن بیجاده عارض لعبت حمری قبای سنبلش چون پرّ طوطی، روی چون پرّ همای. منوچهری. ملکا در ملکی فرّ همای است تو را تا به جای است جهان ملک به جای است تو را. منوچهری. خود را همای دولت خوانند و غافلند کالّا غراب ریمن و جغد دمن نیند.خاقانی. فرشته شو، ار نه پری باش باری که همکاسه الّا همایی نیابی.خاقانی. همای عدل تو چون پرّ و بال باز کند تذرو دانه برون آرد از جلاجل باز.سوزنی. کبک وش آن باز کبوترنمای فاخته رو گشت به فرّ همای.نظامی. این کعبه را به جای کبوتر همای بخت کاندر حرم مجاورت این دیار کرد.نظامی. همچون مگس به ریزهٔ کس ننگریستم هرچند چون همای همایون نیامدم.عطار. تو کوته نظر بودی و سست رای که مشغول گشتی به جغد از همای.سعدی. خرد گفت دولت نبخشد همای گر اقبال خواهی در این سایه آی.سعدی. کس نیاید به زیر سایهٔ بوم ور همای از جهان شود معدوم.سعدی. همای گو مفکن سایهٔ شرف هرگز بر آن دیار که طوطی کم از زغن باشد. حافظ. و رجوع به هما شود. || علم و نشانی را نیز گویند که بر سر آن صورت همای ساخته یا نقش کرده باشند. (برهان).[ هَ ] (اِ) گردون بازی اطفال را گویند یعنی چرخی سازند از چوب و خلاشه و در کنار آب روان نصب کنند تا آب بر آن خورده آن را به گردش درآورد. (برهان).[ هُ ] (اِخ) نام دختر بهمن که در حبالهٔ نکاح پدر خود بود. (برهان). همای آزاد. رجوع به همای آزاد شود.[ هُ ] (اِخ) نام یکی از خواهران اسفندیار است که ارجاسپ او را اسیر کرده در قلعهٔ رویین دژ نگه داشته بود. (برهان): که هرکز میانه نهد پیش، پای مر او را دهم دختر خود همای.فردوسی.[ هُ ] (اِخ) نام پادشاه زاده ای که به همایون عاشق بود، و قصهٔ همای و همایون مشهور است. (برهان). رجوع به منظومهٔ همای و همایون اثر خواجوی کرمانی شود.[ هُ ] (اِخ) نام موبد بهرام گور. (یادداشت مؤلف) (فهرست ولف): ز ایران بیامد خجسته همای خود و نامداران پاکیزه رای.فردوسی.[ هُ ] (اِخ) نام قیصر روم که زن بهرام گور بوده است. (برهان): از فرنگیس و کتایون و همای باستان را نام و آوا دیده ام.خاقانی. دختر قیصر همایون رای هم همایون و هم به نام همای.نظامی.[ هُ ] (اِخ) دهی است از بخش ورزقان شهرستان اهر که ۵۶۲ تن سکنه دارد. آب آن از چشمه ها و محصول عمده اش غله و سردرختی است. شامل دو قسمت همای بالا و همای پائین است. همای بالا ۲۲۱ تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۴).[ هُ ] (اِخ) دهی است از بخش سعادت آباد شهرستان بندرعباس که ۴۵۹ تن سکنه دارد. آب آن از قنات و محصول عمده اش غله و خرماست. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۸).
کلمات همقافیه با «همای»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ای» برای سرودن شعر