معنی هضیم
5 بازدید
[ هَ ] (ع ص) ستم رسیده و مظلوم. (منتهی الارب). مهضوم. (اقرب الموارد). رجوع به هضم شود. || لطیف. (ترجمان جرجانی). || امرأة هضیم؛ زن باریک شکم نازک تهیگاه. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). باریک. (ترجمان علامهٔ جرجانی). || شکم باریک و درهم چسبیده. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || ابر برهم نشسته. (ترجمان علامهٔ جرجانی). || غنچهٔ ناشکفته. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «هضیم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یم» برای سرودن شعر