معنی هش

معنی هش

114 بازدید
[ هَ ] (اِ) به معنی رفتن باشد که نقیض آمدن است. (برهان). جهانگیری این بیت سیدعزالدین را شاهد آورده : گر برِ تهمتن هشی به مصاف ار برِ کرگدن کشی به سلاح. و اگر ضبط هشی صحیح باشد از هشیدن باشد. مؤلف فرهنگ نظام گوید: گویا بشی مخفف بشوی است که تصحیف خوانی شده. (از حاشیهٔ برهان چ معین). || گل و لای. (برهان). مصحف لُش. (حاشیهٔ برهان چ معین از فرهنگ نظام). رجوع به لُش شود.
[ هُ ] (اِ) مخفف هوش. زیرکی و ذهن و عقل و شعور. (برهان): هر پنج زن دستها ببریدند و آگاهی نداشتند که هش از ایشان بشده بود از نیکورویی یوسف. (تاریخ بلعمی). هر آنکس که دارد هش و رای و دین پس از مرگ بر من کند آفرین.فردوسی. کجا آن هش و دانش و رای تو که این تنگ تابوت شد جای تو.فردوسی. نخست از هش و دانش و رای اوی ز گفتار و دیدار و بالای اوی.فردوسی. خجسته بادت عید خجسته پی ملکا که با سیاست سامی و با هش هوشنگ. فرخی. آفرینندهٔ جهان به تو داد نیروی رستم و هش هوشنگ.فرخی. مرد بیدین را از هیبت تو هش نبود گر میان تو و او بادیه باشد هشتاد.فرخی. خرد افسرش باشد و داد، گاه هش و رای دستور، و دانش سپاه.اسدی. خرد شاه را برترین افسر است هش و دانشش نیکی لشکر است.اسدی. وگرش تخت و گه نبود رواست بهتر از تخت و گه بود هش و هنگ. ناصرخسرو. نبخشود هرگز خداوند هش بر آن بنده کاو شد خداوندکش.نظامی. چونکه مغز من ز عقل و هش تهی است پس گناه من در این تخلیط چیست؟مولوی. که ای نفس بی رای و تدبیر و هش بکش بار تیمار و خود را مکُش.سعدی. - باهش؛ باهوش. هوشیار. دارای عقل درست : هرکه او بر تو بدل جوید باهش نبود مردم بیهش جوید بدل مشک پیاز.قطران. - به هش؛ باهوش. هوشیار: سربه سر رنج و عذاب است جهان گر به هشی مطلب رنج و عذابش چو مقری به حساب. ناصرخسرو. چون جرعه ها رانی گران، باری به هش باش آن زمان کز زیر خاک دوستان آواز عطشان آیدت. خاقانی. وگر زآمدن حال بیرون بود به هش باش تا آمدن چون بود.نظامی. چو پاک آفریدت به هش باش پاک که ننگ است ناپاک رفتن به خاک.سعدی. - بیهش؛ بی هوش. ازهوش رفته. آنکه خرد و هوش را از کف داده : یار مستان بیهش اند، از بیم گرچه با فضل و عقل و هش یارند. ناصرخسرو. هرکه او بر تو بدل جوید باهش نبود مردم بیهش جوید بدل مشک پیاز.قطران. خرقه بگیر و می بده باده بیار و غم ببر بیخبرند و غافل از لذت عیش بیهشان. سعدی. - بیهشی؛ مستی. ناهوشیاری، و به کنایت، شراب : آدمی هوشمند عیش نداند ز فکر ساقی مجلس بیار آن قدح بیهشی.سعدی. - تیزهش؛ هوشیار. بسیار باهوش. آنکه ذهن و عقل وی فعال باشد: از نام به نامدار ره یابد چون عاقل و تیزهش بود جویا. ناصرخسرو. در وی آهسته رو که تیزهش است دیرگیر است لیک زودکش است.نظامی. - جمشیدهش؛ تیزهش. آنکه بسیار باهوش است مانند جمشید: جام تو کیخسرو جمشیدهش روی تو پروانهٔ خورشیدکش.نظامی. - هش آوردن؛ به هوش آوردن. از مستی درآوردن. مستی از سر کسی بردن. هوشیار ساختن : مطرب سرمست را باز هش آوردنا در گلوی او بطی باده فروکردنا. منوچهری (دیوان ص ۱۷۸). - هش داشتن؛ به هوش بودن. هوشیار بودن : برتر مشو از حد و نه فروتر هش دار مقصر مباش و غالی.ناصرخسرو. ترکیب ها: - هشدار. هش داشتن. هش رفتن. هش زدای. هش کردن. هشوار. هشیار. هشیاری. هشیوار. هشیواری. رجوع به این مدخل ها شود. || جان. (برهان). رجوع به هوش شود. || فوت و موت را نیز گفته اند که در برابر حیات و زندگی است. (برهان).
[ هُ شْ شَ ] (اِ صوت) صوتی است که در بازداشتن خر از رفتن گویند و در ادای آن «ش» را مشدد ادا کنند و کشند. چُشَّ. هُشّه. (از یادداشت های مؤلف). رجوع به چُش و هشه شود.
[ هَ ش ش ] (ع مص) برگ از درخت ریزانیدن. (ترجمان علامهٔ جرجانی ترتیب عادل بن علی). به عصا زدن برگ درخت را تا فروافتد. (منتهی الارب). برگ ریزانیدن برای گوسپند. (از مصادراللغة زوزنی).
[ هَ ش ش ] (ع ص) سست و نرم از هر چیزی. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || اسب بسیار خوی آور. خلاف صلود. (غیاث اللغات) (اقرب الموارد). || نان نرم. (منتهی الارب): خبز هش؛ نان نرم و سست. (اقرب الموارد). || مرد شادمان و تازه روی و سبک روح. (منتهی الارب): رجل هش الوجه؛ طلق المحیا. (اقرب الموارد). || آنچه جِرم او سست و ریزنده باشد و به اندک فشردن ریزه شود. (فهرست مخزن الادویة). || فرس هش العنان؛ سبک عنان. (اقرب الموارد).

کلمات هم‌قافیه با «هش»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «هش» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید