معنی هستو
4 بازدید
[ هَ ] (اِ) دانه و استخوان میوه ها را گویند، مانند دانهٔ زردآلو و شفتالو و غیره. (برهان). هسته. خستو. خسته. (حاشیهٔ برهان چ معین). || حق و درستی و حقایق اشیاء. (برهان) (جهانگیری). || (ص) خستو. (حاشیهٔ برهان چ معین). شخصی را نیز گویند که اقرار و اعتراف به چیزی کند. (برهان). مقر. معترف. خستو. (یادداشت به خط مؤلف): بر فضل او گوا گذراند دل گرچه گوا نخواهند از هستو. فرخی (دیوان چ دبیرسیاقی ص ۴۵۴). به هستیش هستو شوی از نخست یکییش را زآن بدانی درست.اسدی. رجوع به خستو شود.
کلمات همقافیه با «هستو»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تو» برای سرودن شعر