معنی هزاهز
9 بازدید
[ هَ هِ ] (ع اِ) در مؤیدالفضلا در جنب لغات فارسی نوشته شده. جنبش و حرکتی را گویند که از ترس خصم در میان لشکر به هم رسد، و در کنزاللغه به معنی فتنه ها نوشته شده که جمع فتنه باشد. (برهان). فتنه ها که مردمان در آن جنبند. (منتهی الارب). آشوب و فتنه و سروصدا. پریشانی و آشفتگی. (یادداشت مؤلف). بلاها و جنگ ها که مردم را بجنباند. (از اقرب الموارد): نفیر ابر فروردین برآمد فتاد اندر سپاه وی هزاهز.بدایعی بلخی. مقرر گشت که همگان را که کار وزارت قرار گرفت و هزاهز در دلها افتاد. (تاریخ بیهقی). دگر روز حرکت کرد و به نسا رفت و هزاهزی در آن نواحی افتاد. (تاریخ بیهقی). در شهر هزاهزی عظیم بود. (تاریخ بیهقی). به روز هزاهز یکی کوه بود شکیبا دل و بردبار علی (!).ناصرخسرو. به زخم و بند و کشتن گشته مشغول نه آنجا، گرد و خون و نه هزاهز. ناصرخسرو (دیوان چ مینوی ص ۵۱۸). در اقلیم ایران چو خیلش بجنبد هزاهز در اقلیم توران نماید.خاقانی. ربع زمین به سان تب ربع برده پیر از لرزه و هزاهز در اضطراب شد.خاقانی. پراکندگی در سپاه اوفتاد هزاهز در آرام شاه اوفتاد.نظامی. روارو برآمد ز راه نبرد هزاهز درآمد به مردان مرد.نظامی. || جنگ و نبرد: چون ز خروش دو صف وقت هزاهز کند چشم جهان اختلاج گوش زمانه طنین. خاقانی. || سروصدا. غوغا. (یادداشت به خط مؤلف): زد نعره ای آنچنان شغبناک کافتاد هزاهزی در افلاک.نظامی. روارو برآمد ز راه نبرد هزاهز درآمد به مردان مرد.نظامی. ملایک با روارو در لوای عصمت او شد خلایق با هزاهز در رکاب رای او آمد. خاقانی.[ هُ هِ ] (ع ص) سبک. || شتاب. (منتهی الارب). || ماء هزاهز؛ آب بسیار روان. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || پرصدا: بعیر هزاهز؛ ای شدیدالصوت. (اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «هزاهز»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «هز» برای سرودن شعر