معنی هزارگانی
5 بازدید
[ هَ / هِ ] (ص نسبی) هزاردیناری. آنچه هزار دینار ارزد یا هزار مثقال طلا در آن باشد: خلعت پوشانید که کمر هزارگانی بود در آن خلعت. (تاریخ بیهقی). پیش آمد کمر زر هزارگانی بسته با کلاه دوشاخ و ساختش هم هزارگانی بود. (تاریخ بیهقی). || پرارزش و گرانبها: ور خود تو کُشی به دست خویشم کاری باشد هزارگانی.سنایی. خاقانی را به دولت تو کار سخنان هزارگانی است.خاقانی.
کلمات همقافیه با «هزارگانی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نی» برای سرودن شعر