معنی هزاراسب
6 بازدید
[ هَ زا اَ ] (اِخ) قلعه ای است استوار و شهری پرآب که گرد آن را آب گرفته است و از یک سوی به خشکی راه دارد. تا خوارزم سه روز راه است و راه آن همه بازارهاست. (معجم البلدان). قلعه ای است از مضافات خراسان. (برهان). این شهر در جنگهای سلطان سنجر و اتسز خوارزمشاه مورد محاصرهٔ لشکر سنجر قرار گرفت و در ضمن محاصره، ادیب صابر این رباعی را بر تیری نوشت و درون قلعه انداخت : ای شاه همه ملک زمین حسب تو راست از دولت و اقبال جهان کسب تو راست امروز به یک حمله «هزاراسب» بگیر فردا خوارزم و صدهزار اسب تو راست. و رشید وطواط در پاسخ او رباعی دیگری نوشت و با تیری از درون قلعه به سوی لشکر سنجر انداخت : ای شه که به جامت می صافی است نه دُرد اعدای تو را ز غصه خون باید خورد گر خصم تو ای شاه شود رستم گُرد یک خر ز «هزاراسب» نتواند برد. جوینی در جهانگشا نویسد که این قصبه اکنون پس از حملهٔ مغول در آب غرق شده است. (از تاریخ جهانگشای جوینی ج ۲ ص ۸، ۹ و ۵۶).
کلمات همقافیه با «هزاراسب»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «سب» برای سرودن شعر