معنی هرو
7 بازدید
[ هَرْوْ ] (ص) مردم شجاع را گویند. (برهان). سروری هزو (با زاء معجمه) ضبط کرده است. (از حاشیهٔ برهان چ معین). رجوع به هزو شود.[ هَرْوْ ] (ع مص) به چوب دستی زدن کسی را. (منتهی الارب). به عصا بزدن. (تاج المصادر بیهقی). زدن به هراوة. (اقرب الموارد). || فحش گفتن و بزدن. || نیک پختن گوشت. (تاج المصادر بیهقی). هرء. رجوع به هرء شود. || بزدن سرما کسی را. (مصادر اللغة زوزنی).[ هَرْوْ ] (اِخ) ده کوچکی است از دهستان گاوکان از بخش جبال بارز شهرستان جیرفت که در ۱۱۲ هزارگزی جنوب خاوری مسکون و ۸ هزارگزی شمال راه مالرو کروک به سبزواران واقع است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۸).
کلمات همقافیه با «هرو»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رو» برای سرودن شعر