معنی هرم
8 بازدید
[ هَ / هِ رَ ] (ع اِ) (در اصطلاح هندسه) حجمی که قاعدهٔ آن چندضلعی باشد و وجوه جانبی اش مثلثهایی باشند که همه به یک رأس مشترک (رأس هرم) منتهی شوند. - هرم منتظم؛ هرمی است که قاعده اش چندضلعی منتظم و وجوه جانبیش مثلثهای متساوی الساقین متساوی باشند. - هرم ناقص؛ جسمی که از قطع کردن یک هرم با صفحه ای موازی قاعده بوجود می آید. || بنایی که به شکل هرم (معنی اول) باشد. ج، اَهْرام. (از فرهنگ فارسی معین).[ هَ رَ ] (ع مص) سخت پیر و کلانسال گردیدن. (منتهی الارب). سخت پیر شدن. (تاج المصادر بیهقی). رسیدن به نهایت پیری. (اقرب الموارد): همیشه تا نشود خوشتر از بهار خزان همیشه تا نبود خوشتر از شباب هرم.فرخی. دست بخشندهٔ او از دل پیران ببرد غم بریانی و بیچارگی و ضعف هرم. فرخی. گر او را هرم دست خدمت ببست ترا همچنان بر کرم دست هست.سعدی. || ضعیف گردیدن. (اقرب الموارد).[ هَ ] (ع اِ) گیاهی است شور. (منتهی الارب). نوعی از حمض است که شورمزه است و بیش از انواع دیگر بر زمین گسترده شود و پهن گردد. (اقرب الموارد). || نام درختی است. || بقلةالحمقاء. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || (اِخ) یوم الهرم از ایام عرب است. (اقرب الموارد). || ذوالهرم؛ مالی از آن عبدالمطلب یا ابوسفیان در طائف. (اقرب الموارد). رجوع به هرم در ردیف اسم خاص شود.[ هَ رِ ] (ع ص) نیک پیر خرف. ج، هرمون، هَرمی ََ. || (اِ) خرد. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). عقل. (اقرب الموارد). || هوش. || دل. (منتهی الارب).[ هَ رَ ] (اِخ) جایی است به یمن که بناهای عجیب دارد از ملوک حمیر. (منتهی الارب).[ هَ رَ ] (اِخ) قریه ای است در هفت فرسنگی میان شمال و مشرق بیدشهر. (فارسنامهٔ ناصری). از اعمال کارزین. (فارسنامهٔ ابن بلخی).[ هَ ] (اِخ) جایی است در طایف از اموال عبدالمطلب و نیز گویند متعلق به ابوسفیان بن حرب بوده و هنگامی که او از جانب پیامبر مأمور هدم بت لات شد در این مکان اقامت کرد و به ذوالهرم معروف شد. (از معجم البلدان).[ هَ ] (اِخ) نام ابوالعجفاء سلمی است. (یادداشت به خط مؤلف).[ هَ ] (اِخ) نام ابوزرعةبن عمروبن جریر است. (یادداشت به خط مؤلف).[ هَ ] (اِخ) نام ابوخالد الوالبی است. (یادداشت به خط مؤلف).[ هَ ] (اِخ) دهی است از دهستان هرم و کاریان بخش جویم شهرستان لار واقع در ۴۸ هزارگزی جنوب باختری جویم و دامنهٔ شمالی کوه یاسین. جلگه ای است گرمسیر و دارای ۳۶۷ تن سکنه. از چاه مشروب میشود. محصول عمده اش غلات و کنجد و شغل اهالی زراعت، قالی بافی و گلیم بافی است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۶).
کلمات همقافیه با «هرم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رم» برای سرودن شعر