معنی هدر
36 بازدید
[ هَ ] (ع مص) رایگان و باطل شدن خون. || باطل کردن خون. (از اقرب الموارد). || بانگ کردن شتر بی شقشقه. (منتهی الارب) (مصادراللغهٔ زوزنی) (تاج المصادر بیهقی) (اقرب الموارد). || بانگ کردن کبوتر. (منتهی الارب) (مصادراللغة زوزنی) (تاج المصادر بیهقی). تکرار صوت کبوتر در حنجره اش. (اقرب الموارد). || جوشیدن شراب. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). || بانگ کردن رعد. (اقرب الموارد). || شکافته شدن شکوفهٔ خرمابن. (اقرب الموارد). || نیک دراز گردیدن گیاه و انبوه شدن و تمام شدن. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).[ هِ ] (ع ص) گران: رجل هدر؛ مرد گران. (منتهی الارب). مرد سنگینی که خوبی در او نبود. (اقرب الموارد).[ هَ دَ ] (ع مص) رایگان و باطل شدن حق و خون و جز آن. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || باطل گردانیدن چیزی. (منتهی الارب). باطل گردانیدن خون و جز خون را. (اقرب الموارد).[ هَ دَ / هَ ] (ع ص) رایگان از خون و حق و جز آن. (منتهی الارب). ساقط و باطل: ذهب دمه هدراً؛ ای باطلا. || مباح. || باطل و ضایع. (ناظم الاطباء). در این معانی بیشتر با مصادر یا روابط فارسی ترکیب شود: هر که از راه گوش کشته شود ز اندرون پوست خون او هدر است.خاقانی. - به هدر دادن؛ از دست دادن. مفت و رایگان از کف دادن چیزی. (یادداشت به خط مؤلف). - به هدر رفتن؛ از دست رفتن. که چیزی رایگان از دست کسی برود. - هدر دادن؛ به هدر دادن. - هدر رفتن؛ به هدر رفتن. - هدر ساختن؛ هدر دادن : همچو کرم سرکه او ناگه ز شیرین انگبین بیخرد چون کرم پیله جان خود سازد هدر. ناصرخسرو. - هدر شدن؛ به هدر رفتن. از دست رفتن : گر از کفایت گویند، با کفایت او همه کفایت صاحب شود هبا و هدر.فرخی. دمنه گفت: عاقبت وخیم کدام است؟ گفت: هدر شدن خون او. (کلیله و دمنه). - هدر کردن؛ هدر دادن. به هدر دادن. (یادداشت مؤلف). || ناچیز. (ناظم الاطباء). بیهوده. بی ثمر. بی فایده. بی نتیجه. بی ارزش : ادب صاحب پیش ادب تو هدر است نامهٔ صابی با نامهٔ تو خوار و سئیم.فرخی. آنچیز که عالم بدوست باقی هرگز هدر و بی اثر نباشد.ناصرخسرو. ور چنین است چه گویی که جدا از بر ماست؟ سخنت سوی خردمند محال و هدر است. ناصرخسرو. نیکی و بدی را بکوش دائم تا خلقت شخصت هدر نباشد.ناصرخسرو. حال ما و این طبیبان سربسر پیش لطف عام تو باشد هدر.مولوی.[ هَ دَ ] (ع ص) مردم از اعتبار افتاده. (منتهی الارب). مردم از اعتبار افتاده که خیری در ایشان نیست. (اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «هدر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «در» برای سرودن شعر