معنی هدب
6 بازدید
[ هَ دَ ] (ع مص) درازمژه گردیدن چشم. || دراز و فروهشته شاخ گشتن درخت. || (اِ) شاخهای ارطی و مانند آن. || هر برگ درخت که همیشه باشد چون سرو. || هر گیاه که برگ ندارد و خود قائم مقام برگ باشد. || هر برگ که پهن نباشد مانند برگ سرو و طاق و مانند آن. ج، اهداب، هِداب. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).[ هَ ] (ع مص) بریدن چیزی را. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || دوشیدن. (منتهی الارب). احتبال. (اقرب الموارد). || میوه چیدن. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || خرما رفتن. (تاج المصادر بیهقی).[ هُ / هُ دُ ] (ع اِ) مژهٔ چشم. (منتهی الارب (اقرب الموارد). || ریشهٔ ریزهٔ جامه. (منتهی الارب). خمل الثوب و طرفه. (اقرب الموارد).[ هَ دِ ] (ع اِ) شیر بیشه. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || (ص) فروهشته شاخ از درخت. (از اقرب الموارد). || ذوالهدب. (از اقرب الموارد). دارندهٔ هدب. رجوع به هَدَب شود.[ هُ دُب ب ] (ع ص) کندخاطر عاجز. (منتهی الارب). گول. || گران جان گران سنگ. (منتهی الارب). ثقیل. (اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «هدب»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دب» برای سرودن شعر