معنی هجی
7 بازدید
[ هَ جْ یْ ] (ع مص) آشکارا و گشاده گردیدن. || در مغاک فرورفتن چشم شتر. (منتهی الارب). رجوع به هجوم شود.[ هِ ] (ع اِمص) ممال هجا. (یادداشت به خط مؤلف). هجو و بدگوئی : شاعران را خه و احسنت، مدیح رودکی را خه و احسنت هجی است. شهید بلخی. گاه توبه کردن آمد از مدایح وز هجی کز هجی بینم زیان و از مدایح سود نی. منوچهری. نکنم خواجه را به شعر هجی لیک برخوانم آیتی ز نبی.انوری. چه مایه شعر که در مدح منتشر گردد کریم را به مدیح و لئیم را به هجی. ادیب صابر. چون سخن گوید او ز بهر صلاح که کند گوش سوی هزل و هجی. ابوالفرج رونی. گر در این مکتب ندانی تو هجی همچو احمد پری از نور حجی.مولوی. رجوع به هجا و هجو شود.[ هِ جی / هِ جْ جی ] (از ع، اِمص) تهجی. (ناظم الاطباء). رجوع به هجی کردن شود.[ ] (اِخ) از دهات نور مازندران بوده است. رجوع به مازندران و استرآباد ص ۱۵۰ از ترجمهٔ فارسی شود.
کلمات همقافیه با «هجی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «جی» برای سرودن شعر