معنی هجرت کردن
4 بازدید
[ هِ رَ کَ دَ ] (مص مرکب) مهاجرت کردن. کوچ کردن. ارتحال : «و خواهی نمود که برای طلب علم هجرت کرده ام». (کلیله و دمنه). «نشاید که ملک.... ا ز وطن مألوف هجرت کند.» (کلیله و دمنه). «و بعد از ملک پرویز پیغمبر علیه السلام هجرت کرد از مکه به مدینه». (فارسنامهٔ ابن بلخی ص ۱۰). || احتراز کردن. دوری کردن. (یادداشت به خط مؤلف). || امتناع کردن. اعراض کردن. روبرتافتن. نکول کردن. (یادداشت به خط مؤلف).
کلمات همقافیه با «هجرت کردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر