معنی هجان
5 بازدید
[ هِ ] (ع ص، اِ) جِ هجینة. (اقرب الموارد) (معجم متن اللغة) (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). رجوع به هجینة شود. (معجم متن اللغة).[ هِ ] (ع ص، اِ) برگزیده از هر چیزی. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). برگزیده و خالص و پاک از هرچیزی. (از معجم متن اللغة) (از اقرب الموارد) (از تاج العروس). گویند: «خیار کل شی ء هجانه». و از گفتار علی است : هذا جنای و هجانه فیه اذکل جان یده الی فیه. یعنی برگزیده و خالص آن. (از اقرب الموارد). و اذا قیل من هجان قریش کنت ان الفتی و انت الهجان. (از تاج العروس). || زن کریمه و بزرگوار. (شمس اللغات): امراة هجان؛ زن گرامی. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از تاج العروس). زن بزرگ نژاد. (از اقرب الموارد). || مجازاً مرد بزرگوار پاک نژاد. (از تاج العروس) (از معجم متن اللغة): رجل هجان؛ مرد کریم و حسیب. (از اقرب الموارد). || مرد سپید. (منتهی الارب). || مرد پلید. (منتهی الارب) (آنندراج). یار بد و مصاحب بد. (ناظم الاطباء). در بعضی از نسخ به معنی خبیث آمده اما غلط است. (از تاج العروس). || شتر برگزیدهٔ سپیدموی. (ناظم الاطباء). شتران سپیدموی. (شمس اللغات). شتران سپیدموی برگزیده. (منتهی الارب) (آنندراج). بیض الکرام. (اقرب الموارد) (تاج العروس) (معجم متن اللغة). عمروبن کلثوم گوید: ذراعی عیطل أدماء بکر هجان اللون لم تقرأ جنینا.(از تاج العروس). عرب رنگ سپید را از رنگها، برگزیده و خالص و گرامی شمارد. (از تاج العروس) (از معجم متن اللغة). و نیز گفته شده شتری که رنگ خالص و یکدست و نیکو داشته باشد گرامی ترین نوع شتر است. (از تاج العروس) (از معجم متن اللغة). لبید گوید: کأن هجانها متأبضات و فی الاقران أصورة الرغام. (از تاج العروس). و اما کرمها، فانه یقال لکل کریم خالص من الابل هجان نتاج مهرة. (صبح الاعشی ج ۲ ص ۳۵). مذکر و مؤنث و جمع در آن یکسان است: «بعیر هجان و ناقة هجان و ابل هجان» و هجائن نیز بسیار آورده اند. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب) (از تاج العروس) (از اقرب الموارد). رجوع به هجائن شود. || ارض هجان؛ زمین خوش خاک و مثمر. (ناظم الاطباء). زمین خوش خاک مرب حیوان. (منتهی الارب) (آنندراج). زمین پاک. (شمس اللغات). زمین سفید سست خاک. (از معجم متن اللغة): ارض هجان؛ زمین سفید سست خاک پر گیاه. (از اقرب الموارد). بمجاز، زمین سفید که خاک آن نرم و سست باشد. (از تاج العروس). شاعری گوید: بارض هجان اللون وسمیةالثری غداة نأت عنها المؤوجة و البحر. (از تاج العروس).[ هِ ] (ع مص) هجنة. قبل از بلوغ زناشویی کردن. || گشن گرفتن و زاییدن در دوسالگی. || هجنت زندته؛ شعله ور نشد آتش زنه با یک زدن چخماق. لم تور بقدحة واحدة. هجانة. هجونة. || بارور شدن درخت خرما در کوچکی. (از معجم متن اللغة).[ هُ جْ جا ] (ع اِ) جِ هجیج. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب) (معجم متن اللغة) (اقرب الموارد). اصابنا مطر سالت منه الهجان. (از اقرب الموارد). رجوع به هجیج شود.
کلمات همقافیه با «هجان»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ان» برای سرودن شعر