معنی هجاء
5 بازدید
[ هِ ] (ع اِ) شکل. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). هذا علی هجاء ذاک؛ این به شکل آن است. (از معجم متن اللغة). || دشنام. نکوهش. (ناظم الاطباء). || ضد مدح. (مهذب الاسماء). وصف بقبیح در شعر. هجو. هجا: مدیح او برساند سر یکی بسها هجاء او ز سر دیگری برآرد گرد. مؤیدی (از المعجم چ مدرس رضوی ص ۳۳۳). || هجا. سیلاب. و رجوع به هجا شود. || (مص) دشنام دادن و نکوهیدن و سب کردن کسی را به شعر. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب). دشنام دادن و برشمردن عیبهای کسی را به شعر. (از اقرب الموارد) (از معجم متن اللغة). نکوهیدن. (زوزنی). نکوهیدن کسی را. (شمس اللغات). هجو کردن و بدگفتن از کسی. (فرهنگ نظام). || بدصحبت شمردن زن شوهر را. (شمس اللغات) (از اقرب الموارد). مذمت کردن زن صحبت شوهر خود را. (از ناظم الاطباء) (منتهی الارب). هجو. تهجاء. || همدیگر را هجو کردن. مهاجاة. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || حروف مقطعات خواندن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). هجی کردن حروف تهجی را. (شمس اللغات). حروف و حرکات لفظی را گفتن. (فرهنگ نظام). || هجا کردن حروف. (زوزنی). تقطیع حروف. (از معجم متن اللغة). برشمردن حروف به اسم آنها. (از اقرب الموارد). هجو. || خواندن و آموختن قرآن را. (از معجم متن اللغة) (ناظم الاطباء). به اعرابی گفته شد: أتقرأ القرآن؟ گفت: واللََّه ما هجوت منه حرفاً. (ناظم الاطباء). || هجاء قصیده؛ روایت کردن آن را. (از معجم متن اللغة). - حروف هجاء. رجوع به «حروف هجا» ذیل هجا شود.[ هَ جْ جا ] (ع ص) کثیرالهجاء. (معجم متن اللغة). هجاکننده. (مهذب الاسماء). بسیار هجوکننده.
کلمات همقافیه با «هجاء»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اء» برای سرودن شعر