معنی هبوب
6 بازدید
[ هَ ] (ع ص) باد گردانگیز. (منتهی الارب). بادی که گرد و خاک برانگیزد. (ناظم الاطباء). بادی که گرد و غبار پراکند. (معجم متن اللغة) (اقرب الموارد).[ هُ ] (ع مص) وزیدن باد. (منتهی الارب). برپا شدن باد. برانگیخته شدن باد. هب. وزیدن باد. (معجم متن اللغة) (اقرب الموارد) (تاج العروس): برآمد بادی از اقصای بابل هبوبش خاره در و باره افکن. منوچهری. || بیدار شدن. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب). بیدار شدن از خواب. (اقرب الموارد) (معجم متن اللغة) (تاج العروس). || طلوع کردن. برآمدن. (معجم متن اللغة): هب النجم؛ ستاره برآمد. (اقرب الموارد). || به نشاط رفتن و تیز و به شتاب رفتن انسان و جز آن. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب) (معجم متن اللغة): هب السائر من الانسان و الدواب هبوباً؛ به نشاط رفت و تیز رفت. (اقرب الموارد). || کنایه از آمدن: من این هببت؛ از کجا آمدی. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب) (معجم متن اللغة). || به نشاط رفتن شتر و جز آن. (منتهی الارب) (تاج العروس). || بلند شدن شتر برای حرکت: هبت الناقة؛ برخاست برای حرکت. (معجم متن اللغة). || شکست خوردن در جنگ. (اقرب الموارد) (معجم متن اللغة). || جنبیدن و روان شدن شمشیر. (اقرب الموارد) (معجم متن اللغة). || مدتی غایب بودن کسی. (اقرب الموارد). || بیدار کردن. رجوع به هب شود. || شروع کردن کاری را. (معجم متن اللغة) (اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «هبوب»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وب» برای سرودن شعر