معنی هامون گشتن
6 بازدید
[ گَ تَ ] (مص مرکب) مسطح و صاف شدن. هامون شدن. || ویران گشتن. خراب شدن. هموار گردیدن. با خاک یکی شدن. با زمین یکسان شدن : کز او بتکده گشت هامون چو کف به آتش همه سوخته شد چو خف. عنصری. آنگاه بفرمود [ متوکل ] تا گور حسین بن علی رضی اللََّه عنهما با زمین پست کردند، چنانک هیچ اثرش نماند و مردمان این کار را بر وی عیب کردند و غمناک شدند از این کار ناپسندیده. و آنجا مجاوران بسیار نشستندی و جمله هامون گشت تا از بعد متوکل آن را عمارت به جای آوردند. (مجمل التواریخ و القصص ص ۳۶۰).
کلمات همقافیه با «هامون گشتن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تن» برای سرودن شعر