معنی هاموننورد
5 بازدید
[ نَ وَ ] (نف مرکب) دشت پیما. صحرانورد. هامون گذار. هامون بر. بیابان سپر. بادیه پیما. آنکه در دشت و بیابان سفر کند. (ناظم الاطباء): یکی سیل رفتار هامون نورد که باد از پی اش بازماندی چو گرد. سعدی (بوستان). هامون نوردی بارکش وز ره به دندان خارکش راحت ده و آزارکش چون صوفیان بی حیل. رضاقلی خان هدایت.
کلمات همقافیه با «هاموننورد»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رد» برای سرودن شعر