معنی هال
6 بازدید
(اِ) قرار. آرام. آرامش. سکون. (لغت فرس) (برهان) (ناظم الاطباء) (لسان العجم): گمان مبر که مرا بی تو جای هال بود جز از تو دوست گرم خون من حلال بود. دقیقی. از نالهٔ قمری نتوان داشت سحر گوش وز غلغل بلبل نتوان داشت به شب هال. فرخی. دیر نپاید به یکی حال در این فلک جاهل بی خواب و هال. ناصرخسرو. این باز سیه پیسه نگر بی پر و چنگال کو هیچ ز آرام همی یابد و نه هال. ناصرخسرو. || صبر. شکیبائی. (از لسان العجم) (از ناظم الاطباء): اگر زلفش ببرد آرام و هالم که برد از زلف او آرام و هالا. عنصری (از لسان العجم). نهال خواب مرا آب دیده برد چنانک نه خواب ماند مرا و نه هوش ماند و نه هال. سوزنی (از لسان العجم). || میله ای که در دو سر میدان برای چوگان بازی از سنگ و گچ میسازند. (ناظم الاطباء) (لسان العجم). آن میلها را گویند که به جهت چوگان بازی در دو سر میدان از سنگ و گچ سازند. (برهان قاطع): شاد باش ای مقبل فرخنده فال گوی معنی را همی بر سوی هال.مولوی. در اصطلاح جدید ورزش، دروازهٔ زمین فوتبال را گویند. || هیل را گویند. از ادویهٔ حاره است و به عربی قاقلهٔ صغار خوانند. (برهان قاطع) (تحفهٔ حکیم مؤمن). داروئی که آن را هیل و به تازی قاقله گویند. (ناظم الاطباء) (لسان العجم). هیل باشد و آن را الاچی نیز گویند و به تازی قاقله خوانند. (فرهنگ جهانگیری).[ لِ ] (ع اِ فعل) زجری است اسب را. (منتهی الارب). زجر للخیل. (اقرب الموارد). کلمه ای است که بدان اسبان را میخوانند. (ناظم الاطباء).(ع اِ) سراب. لغتی است در آل. (منتهی الارب).(ص) (الـ ...) الرمل المنهال. یقال: رملُ هالُ. (اقرب الموارد). ریگ انباشته شده.(اِخ) نام یکی از پادشاهان افسانه ای هندوستان: چنین گویند که هال از فرزندان سنجواره بود، پسر جیدرت (جیدرتهه مهابهارتا) دخترزادهٔ دهرات (دهتر اشتر) ملک و به زمین هندوستان ملک یافت، آن جایگاه که جیدرت و دسل و ایشان کرده بودند و سخت بزرگ گشت و جایگاه نیکو ساخت و شهرها و بدان زمین جامه های نیکو یافتندی و... (مجمل التواریخ و القصص صص ۱۱۸-۱۲۰).
کلمات همقافیه با «هال»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ال» برای سرودن شعر