معنی نیکوروی
4 بازدید
(ص مرکب) نیکورو. نیک رو. جمیل. خوب صورت. وسیم. خوب روی. (یادداشت مؤلف): مردمان این شهر [ حمص ] پاک جامه و بامروت و نیکورویند. (حدود العالم). مردمانی دید سخت نیکوروی و خوش سخن و شیرین زبان. (اسکندرنامه). غلامان بسیار نیکورویان و تجملی و آلتی سخت تمام داشت. (تاریخ بیهقی ص ۱۴۱). هشام مردی بود نیکوروی و سپید اما احول بود و خضاب کردی. (مجمل التواریخ). زنان مهتران نیکوروی را به افسون بیاوردندی و به ساقی گری بداشتندی. (مجمل التواریخ). چشمش در میان نظارگیان بر پسری افتاد چرکین جامه... اما سخت نیکوروی. (نوروزنامه). چون چنین کنی فرزند دلاور آید و تمام صورت و نیکوروی و خردمند. (نوروزنامه). چه نیکوروی و بدعهدی که شهری غمت خوردند و کس را غم نخوردی. سعدی.[ رَ ] (حامص مرکب) جلدی. چالاکی. (ناظم الاطباء). راهواری: جودة؛ نیکوروی اسب. (از منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «نیکوروی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وی» برای سرودن شعر