معنی نیکوداشت
6 بازدید
(مص مرکب مرخم، اِمص مرکب) نیکو داشتن. حسن مراقبت. حسن مواظبت. (یادداشت مؤلف): اگر کسی بر چارپای ستم کند... سلطان باید که او را ادب کند و از پیغمبر علیه السلام خبر آمده است به نیکوداشت ایشان. (ترجمهٔ طبری بلعمی). این پسر را از جامه و نیکوداشت جمالش یکی صد شد. (نوروزنامه). نکوش داشتم و شد نکو به نیکوداشت چنانکه درخور بوس آمد و سزای کنار. مختاری. عظمت سلطنت از نیکوداشت رعیت باشد. (راحةالصدور). || اکرام. احترام. نوازش. اعزاز: و عبدالمطلب ایشان را [ دایگان بنی سعد را ] نیکوداشت وعده کرد استوار نداشتندی. (ترجمهٔ طبری بلعمی). نیکوداشت ها هر روز به زیادت بود. (تاریخ بیهقی ص ۶۴). سالها آنجا بماند در نیکوداشت هرچه تمام تر. (تاریخ بیهقی ص ۶۰۶). وی به فرمان جائی موقوف است در نیکوداشتی هرچه تمامتر. (تاریخ بیهقی ص ۲۱۶). گفت من امیرالمؤمنین علی علیه السلام را به خواب دیدم که مرا به فرزندان وصیت کرد به نیکوداشت. (مجمل التواریخ). || احسان. انعام. پاداش : اگر طاعتی بینم بی ریا و شبهت در برابر آن عدلی کنیم و نیکوداشتی که از آن تمامتر نباشد. (تاریخ بیهقی). - نیکوداشت کردن؛ ضیافت کردن : وحوش را به گوشت او نیکوداشتی خواهم کرد. (کلیله و دمنه).
کلمات همقافیه با «نیکوداشت»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «شت» برای سرودن شعر