معنی نیکرای
7 بازدید
(ص مرکب) کسی که رای و تدبیر وی موافق صواب و صلاح باشد. (ناظم الاطباء). نیک اندیشه. (فرهنگ فارسی معین): چه گفت آن گرانمایهٔ نیک رای که بیداد را نیست با داد جای.فردوسی. بسی رای زن موبد نیک رای پژوهید و آورد باری به جای.فردوسی. همی کودکی نارسیده به جای. بر او برگزینی نه ای نیک رای.فردوسی. سر احرار زین الدین مکرم امیر نیک رای نیک نیه.سوزنی. نگفتم جز این با کس ای نیک رای و گر گفته ام باد خصمم خدای.نظامی. که این را به کار آور ای نیک رای که من حق آن با تو آرم به جای.نظامی. چنان داد فرمان شه نیک رای که رسم مغان کس نیارد به جای.نظامی. حقت گفتم ای خسرو نیک رای توان گفت حق پیش مرد خدای.سعدی. به قومی که نیکی پسندد خدای دهد خسرو عادل نیک رای.سعدی. نکوکاری از مردم نیک رای یکی را به ده می نویسد خدای.سعدی.(اِخ) لقب قباد برادر بلاش گرانمایه پادشاه ساسانی است. (یادداشت مؤلف از مفاتیح).
کلمات همقافیه با «نیکرای»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ای» برای سرودن شعر