معنی نیمچه
3 بازدید
[ چَ / چِ ] (اِ) جامهٔ کوتاه. (جهانگیری) (رشیدی) (برهان قاطع). بالاپوش کوتاه. (برهان قاطع) (آنندراج): بیشتر اوقات قبای زندنیجی پوشیدی یا عتابی ساده و نیمچه پوستین بره داشتی. (راحةالصدور). || شمشیر کوتاه. (رشیدی) (جهانگیری) (آنندراج) (برهان قاطع): صدف مغفر بر سر نهاد نهنگ نیمچه بکشید. (جوامع الحکایات از فرهنگ فارسی معین). سبزه گر نیمچه بر آب زند باکی نیست کآب را روز و شب از باد زره بر بدن است. مجیر (از آنندراج). چو دید سبزه که گل پای در رکاب آورد کشید نیمچه یعنی که خسرو است سوار. مجیر (دیوان ص ۹۹). || تفنگ کوتاه. (رشیدی) (برهان قاطع) (جهانگیری) (آنندراج). || جوجهٔ تازه از تخم درآمده. (فرهنگ فارسی معین). جوجهٔ چندروزه. جوجهٔ مرغ کوچک. || در تداول جنوب ایران (کرمان و سیرجان)، کوزهٔ کوچک. || (ص) نه خرد و نه بزرگ. (یادداشت مؤلف). هنوز به کمال نرسیده. نه کامل. نه به حد کمال: نیمچه دختر. نیمچه پسر. نیمچه مرد. نیمچه جوان. نیمچه پیر. نیمچه صدراعظم. (یادداشت مؤلف). || کوچک. خرد: نیمچه بشقاب. نیمچه دوری. نیمچه قرابه.
کلمات همقافیه با «نیمچه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «چه» برای سرودن شعر