معنی نیمهجان
7 بازدید
[ مَ / مِ ] (ص مرکب) نیم مرده. که نیمی از جان او بشده است. (یادداشت مؤلف). نیم جان. رجوع به نیم جان شود. - نیمه جان شدن ؛ نیم جان شدن. سخت مضطرب و نگران گشتن. || (اِ مرکب) نیم جان. رمق. جانی خسته و فرسوده و به لب رسیده. - نیمه جانی داشتن ؛ رمقی در تن داشتن : حُمِلَ من المعرکة جریحاً و به رمق؛ او را از رزمگاه به در بردند خسته و هنوز نیمه جانی داشت. (یادداشت مؤلف).
کلمات همقافیه با «نیمهجان»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ان» برای سرودن شعر