معنی نیمجو
6 بازدید
[ جَ / جُو ] (اِ مرکب) کمی. اندکی. مقداری به غایت قلیل. مختصری. ذره ای. خرده ای : خاقانی است جوجو در آرزوی او او خود به نیم جو نکند آرزوی من.خاقانی. سرم که نیم جو ارزد به نزد همت تو ببخشش زر و دستار بس گرانبار است. خاقانی. به نیم جو نخرم طاق خانقاه و رباط مرا که مصطبه ایوان و پای خم طنبی است. حافظ. قلندران حقیقت به نیم جو نخرند قبای اطلس آن کس که از خرد عاری است. حافظ.
کلمات همقافیه با «نیمجو»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «جو» برای سرودن شعر