معنی نیم
46 بازدید
(ع اِ) نعمت تام. (منتهی الارب) (از متن اللغة) (از اقرب الموارد). || زندگانی آسان و خوش. (منتهی الارب). عیش لین. زندگی راحت. (از متن اللغة). || آنکه مردم از وی آرام و اطمینان یابند و به وی انس گیرند. (منتهی الارب) (از متن اللغة). یقال: فلان نیمی؛ اذا کنت تأنس به و تسکن الیه. (اقرب الموارد). || درختی است که از آن قداح و کاسه سازند. (منتهی الارب) (از متن اللغة). || جامهٔ نرم . (منتهی الارب) (از متن اللغة). جامهٔ خواب. (منتهی الارب) (از الارب) (از اقرب الموارد). لباس خواب. بیجامه. (از متن اللغة). || پوستین کهنه . (منتهی الارب). پوستین درازموی و گویند پوستین کهنه. (مهذب الاسماء). الفرو الخلق. (از متن اللغة). || نورد ریگ که به وزیدن باد به هم رسد. (منتهی الارب) (از متن اللغة). || ضجیع . هم خواب. هم بستر. (از متن اللغة). رجوع به معنی سوم همین کلمه و نیز رجوع به نیم آدمی شود.(اِ) نصف. نیمه. یک جزء از دو جزء چیزی. (یادداشت مؤلف). یک دوم چیزی : چو از روز رخشنده نیمی برفت دل هر دو جنگی سواران بتفت.فردوسی. وزین بهر نیمی شب دیریاز نشستی همی با بتان طراز.فردوسی. چو نیمی گذشت از شب دیریاز دلیران برفتن گرفتند ساز.فردوسی. زرگری باید کز مایهٔ ما کار کند مایه ما را و هر آن سود که باشد به دو نیم. فرخی. نه من و نیمش تیغی که بدو جوید کین سه رش و نیم درازی یکی قبضه ازین. منوچهری. این شهر [ گرگان ] به دو نیم است شهرستان است و بکرآباد. (حدود العالم). مجال دادش فرعون و گفت هرچه مرا به دوزخ اندر باشد فتوح با تو دونیم. سوزنی. طالوت در لشکر خویش منادی کرد که هر که بیرون رود و با وی جنگ کند نیمی مملکت خویش به وی دهم. (قصص الانبیاء ص ۱۴۷). طالوت ترا طلب می کند تا عذر خواهد و نیم مملکت و دختر خویش را به تو دهد. (قصص الانبیاء ص ۱۴۹). بنی اسرائیل دو گروه شدند یک نیم با موسی بودند و یک نیم با قارون بودند. (قصص الانبیاء ص ۱۱۶). یک جام نخست تو بربود مرا از من از جام دوم کم کن نیمی که تمام است آن. خاقانی. مشتری دیده نه ای رویش مگر گوئی کسی سیب را بشکافت سوی چرخ شد یک نیم او. خاقانی. جهان نیمی ز بهر شادکامی دگر نیمی ز بهر نیک نامی است.نظامی. دست دراز از پی یک حبه سیم به که ببرّند به دانگی و نیم.سعدی. سؤالی چند دارم از حکیمی سؤال نیک هست از علم نیمی. پوریای ولی. اصفهان نیمی از جهان گفتند نیمی از وصف اصفهان گفتند.؟ || وسط. میان. (ناظم الاطباء). رجوع به نیم روز و نیم شب شود. || هر چیز ناقص و ناتمام. (ناظم الاطباء). رجوع به نیم کاره و نیم پز و نیم بند شود. || (اصطلاح دریانوردان خلیج فارس) عرشهٔ کشتی. (فرهنگ فارسی معین) (از اصطلاحات کشتی سدیدالسلطنة). || نام درختی هندی که برگ آن زخم را به می کند. (از برهان) (ناظم الاطباء). نام درختی خوش سایه که در هندوستان اکثر در خانه ها و راسته ها می نشانند و برگ و بار و پوست همه تلخ دارد و برگ آن زخم را نافع است. (از آنندراج). گلش مثل خوشه که چندین بنفشه بار او باشد و وسط گلها زرد و با عطریه و خوش منظر و در اصفهان ثمر او را سنجد کرجی نامند و در مازندران کنار گویند و آن به قدر سنجد کوچکی است مایل به تدویر و تلخ و در بعضی بلاد معروف به درخت توز است و گل او محلل و رادع و جهت اورام به غایت مفید و جهت مفاصل و نقرس و دردسر نافع است. (تحفهٔ حکیم مؤمن). || پوستین که نصف تن را پوشد. پوستین از پوست روباه گرانبها که نصف تن پوشد. (یادداشت مؤلف از تاج العروس). رجوع به حاشیهٔ مادهٔ بعد شود. - به [ بر ] دو نیم بودن دل؛ کنایه از نهایت نگرانی و دلواپسی و اضطراب و اندوه : جهان از بداندیش در بیم بود دل نیک مردان به دو نیم بود.فردوسی. روانش پر از غم دلش بر دو نیم همی داشتی ز آن به دل ترس و بیم. فردوسی. سر گنج داران پر از بیم گشت ستم کاره را دل به دو نیم گشت.فردوسی. - به [ بر ] دو نیم شدن [ گشتن ]؛ پراکنده شدن. متفرق گشتن. از هم پاشیدن : همه شهر و لشکر به دو نیم گشت دل نیک مردان پر از بیم گشت.فردوسی. همه پادشاهی شود بر دو نیم خردمند ماند به رنج و به بیم.فردوسی. - || دو تکه شدن. دو پاره شدن. از وسط شکافتن : یارب به دست آنکه قمر ز او دو نیم شد تسبیح گفت در کف میمون او حصا.سعدی. - دونیم کردن؛ به دو نیم کردن. بر دو نیم کردن. شقه کردن. تنصیف. به دو قسمت از هم بریدن یک چیز. (یادداشت مؤلف): بزد نیزهٔ او به دونیم کرد نشست از بر زین و برخاست گرد.فردوسی. میانت به خنجر کنم بر دونیم دل انجمن گردد از تو به بیم.فردوسی. نیا را به خنجر به دو نیم کرد سر کینه جویان پر از بیم کرد.فردوسی. عاقبت او را به دست آورد و به اره به دو نیم کرد. (نوروزنامه). تو گوئی بینی اش تیغی است از سیم که کرد آن سیم را تیغی به دو نیم.نظامی.[ نُ یْ یَ ] (ع ص، اِ) جمع نائمة است. رجوع به نائمة شود. || جمع نائم است. رجوع به نائم شود.[ نی یَ ] (ع ص، اِ) جمع نائم است. رجوع به نائم شود.
کلمات همقافیه با «نیم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یم» برای سرودن شعر