معنی نیرومند
7 بازدید
[ مَ ] (ص مرکب) توانا. خداوند زور و قوت. (انجمن آرا) (برهان قاطع) (آنندراج). خداوند قدرت. (ناظم الاطباء): گور اگر چند بود نیرومند یا به دستش گرفت یا به کمند.میرخسرو. || دولتمند. سعادتمند. (ناظم الاطباء). || مسلط. (فرهنگ فارسی معین). - نیرومند شدن؛ قوی شدن. قوت یافتن. (فرهنگ فارسی معین). - نیرومند کردن؛ نیرو بخشیدن. تقویت. (از پارسی نغز) (فرهنگ فارسی معین). - || تأیید. (ترجمان القرآن ص ۲۲ از فرهنگ فارسی معین). - نیرومند گردیدن، نیرومند گشتن؛ نیرو یافتن. قوی گردیدن. (فرهنگ فارسی معین). - || مسلط شدن. دست یافتن. (فرهنگ فارسی معین). چیره گشتن. فائق آمدن : گرچه بگشاد از آن طلسمی چند بر دگرها نگشت نیرومند.نظامی.
کلمات همقافیه با «نیرومند»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «مند» برای سرودن شعر