معنی نیرو

معنی نیرو

5 بازدید
(اِ) زور. قوت. (لغت فرس اسدی ص ۴۱۶) (جهانگیری) (رشیدی) (انجمن آرا) (اوبهی) (برهان قاطع) (غیاث اللغات). توانائی. (ناظم الاطباء). توان. پهلوانی. نیرومندی. قدرت : نخست آفرین کرد بر دادگر کزو دید نیرو و بخت و هنر.فردوسی. چه فرمائیم چیست نیروی من تو دانی هنرها و آهوی من.فردوسی. اگرچه چو پیل است نیروی تو چو خورشید تابان بود روی تو.فردوسی. آفرینندهٔ جهان به تو داد نیروی رستم و هش هوشنگ.فرخی. چه تو و چه حیدر به زور و به نیرو چه شمشیر تو و چه شمشیر حیدر.فرخی. نباید بد ایمن به نیروی خویش که ناید به هنگام هر کار پیش.اسدی. به لشکر بود نام و نیروی شاه سپهبد چه باشد چو نبود سپاه.اسدی. در چنین احوال و جوانی و نیرو و نعمت و خواسته بی رنج پیداست که چند تجربت وی را حاصل شود. (تاریخ بیهقی ص ۲۴۷). شما را به جنگ قومی خوانند کی خداوندان نیرو و بطش سخت اند. (فارسنامهٔ ابن بلخی ص ۶). ساعد دل چون نداشت قوت بازوی صبر دست غمش درشکست پنجهٔ نیروی من. سعدی. فراغ دلت هست و نیروی تن چو میدان فراخ است گوئی بزن.سعدی. || زور بازو. ضرب. زخم. فشار و قوهٔ دست : ز نیروی گردنکشان تیغ تیز خم آورد و از زخم شد ریزریز.فردوسی. ز نیروی او پشت کردی بخم نهادی به روی زمین بر شکم.فردوسی. به نیرو کنند از بن اسبان درخت بدرد ز آوازشان سنگ سخت.اسدی. درختی که اکنون گرفته ست پای به نیروی شخصی برآید ز جای.سعدی. || رمز قدرت. (فرهنگ فارسی معین): چنین گفت هومان که آن اختر است که نیروی ایران بدو اندر است. فردوسی (از فرهنگ فارسی معین). رجوع به معنی قبل شود. || امکان. قابلیت. استعداد. (یادداشت مؤلف): گیا رست با چندگونه درخت به زیر اندر آمد سرانشان ز بخت ببالا ندارد جز این نیروئی بپوید چو پویندگان هر سوئی.فردوسی. گرش رای کین است و خون ریختن نداریم نیروی آویختن.فردوسی. || قوتی را نیز گویند که در سمع و بصر و دیگر حواس مودع است که به آن سمع و بصر مسموع و مبصر را دریابد. (انجمن آرا) (آنندراج). رجوع به معنی قبلی شود. || حول. تأیید. یاری. کمک. نیز رجوع به نیرو کردن شود: به نیروی یزدان کیهان خدای برانگیختم پیلتن را ز جای.فردوسی. چو بینم به نیروی یزدان تنش ببینی به خون غرقه پیراهنش.فردوسی. به نیروی یزدان پیروزگر ز تور ستمگر جدا کرد سر.فردوسی. به مردن به آب اندرون چنگلوک به از رستگاری به نیروی غوک.عنصری. این سخن را از ضعف نمی گویم بدین لشکر بزرگ که با من است هرکاری بتوان کرد به نیروی ایزد تعالی. (تاریخ بیهقی ص ۲۰۳). تا شر آن مفسدان به نیروی خدای عز و جل کفایت کردندی. (تاریخ بیهقی). به نیروی مکری تجنبی می کرد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۳۵۹). تن آدمی را به نیروی ذات قدم باید آنگه قدم را ثبات.امیرخسرو. || جنگ. نبرد. رجوع به نیرو کردن شود: نهنگی دمان است و شیر ژیان به نیروی او کس نبسته میان.فردوسی. || شدت. حدت. ضرب : چو نیروی پرخاش ترکان بدید بزد دست و تیغ از میان برکشید.فردوسی. خمیده عمودی بزد بر برش ز نیرو بیفتاد ترک از سرش.فردوسی. || امکان. احتمال. || کود. سرگین. (ناظم الاطباء). رجوع به نیرو دادن و نیرو افگندن شود. || به جای قوه پذیرفته شده است. (لغات فرهنگستان). (اصطلاح نظامی) هر یک از قوای مختلف نظامی. (فرهنگ فارسی معین). مجموعهٔ نفرات و تجهیزات جنگی یک دولت یا مملکت در هوا یا زمین یا دریا که به ترتیب نیروی هوائی، نیروی زمینی، نیروی دریائی نام دارد. || (اصطلاح فیزیک) عاملی که قادر است جسمی را به حرکت درآورد یا از حرکت بازدارد یا سرعت حرکت آن را تغییر دهد. (فرهنگ اصطلاحات علمی). انرژی. (فرهنگ فارسی معین). || به معنی تقدیر نیز هست، اگر گویند به هر نیرو مراد به هر تقدیر است. (انجمن آرا) (برهان قاطع). رجوع به فرهنگ دساتیر ص ۲۷۲ شود. - بانیرو؛ زورمند. قوی : اندر حال خشم رگهای گردن پر شود... و مردم بانیروتر و بی باک تر شود. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). - || محکم. سخت : آن قصب که بانیرو بود دبیران دیوان را شاید که قلم به قوت رانند تا صریر آرد. (نوروزنامه). - بی نیرو؛ ناتوان. سست. بی قوت. - || عاجز. بی تاب : گر ز خورشید بوم بی نیرو است ازپی ضعف خود نه ازپی او است.سنائی. - بنیرو؛ قوی. نیرومند. بانیرو: هر اسپی که دیدی بنیرو و یال فکندی به گردنْش خَمّ دوال.فردوسی. امروز به خم اندر نیکوتر از آنید... زنده تر از آنید و بنیروتر از آنید.منوچهری. بنیروتر آنکس که از روی دین کند بردباری گه خشم و کین.اسدی. حکما تن مردم را شبیه کرده اند به خانه ای که اندر آن خانه مردی و خوکی و شیری باشد... و گفته اند از این هر سه هرکه بنیروتر خانه او راست. (تاریخ بیهقی ص ۹۷). آن ناحیتی است و جائی است سخت حصین از جملهٔ غور و مردم آن جنگی تر و بنیروتر. (تاریخ بیهقی ص ۱۱۱). سست کردت جهل و بددل تا نیارد جانت هیچ گرد مردان بنیرو گشتن از بی نیروی. ناصرخسرو. عدل بنیروتر سپاهی است و امن نیکوتر دستگاهی. (راحةالصدور). - || شدید. سخت. بشدت : خصمان در بنه افتادند و می بردند و حمله های بنیرو می کردند. (تاریخ بیهقی ص ۶۳۸). در آن صفهٔ باغ عدنانی بنشست بادی بنیرو می رفت. (تاریخ بیهقی). از جانب لشکر فور بانگی بنیرو آمد و فور را دل مشغول شد. (تاریخ بیهقی ص ۹۰). وقت نماز بود و شبی تاریک و باران بنیرو آمدی. (تاریخ بیهقی ص ۲۰۱). - بنیرو شدن؛ قوت گرفتن. قوی شدن. (یادداشت مؤلف): کزو دین یزدان بنیرو شود همان تخت شاهی بی آهو شود.فردوسی. ز ره بازگشتن بد آید به فال بنیرو شود زین سخن بدسگال.فردوسی. چو بر من ببندد در راستی بنیرو شود کژّی و کاستی.فردوسی. زنان مر حلیمه را گفتند این خر را چه علاج کردی که چنین روان گشت و بنیرو شد. (ترجمهٔ طبری بلعمی). - بنیرو کردن؛ قوی کردن. پروردن : بفرمود کاسپان بنیرو کنید سلیح سواران بی آهو کنید.فردوسی. بپوئید و او را بی آهو کنید - نیرو آوردن؛ مقاومت و تحمل کردن : مرد شجاع باید که به اول جنگ چون شیر ژیان باشد به دلیری و روی نهادن و به میانهٔ جنگ چون پیل باشد به صبر کردن و نیرو آوردن. (نوروزنامه). - نیرو افکندن؛ کود دادن. رشوه دادن زمین را. کوت افکندن. (یادداشت مؤلف): گر نیستت ستور چه باشد خرّی به مزد گیر و همی رو مر کشت را خود افکن نیرو رز را به دست خود کن فرخو.لبیبی. - نیرو بخشیدن؛ تقویت کردن. قوت دادن. (یادداشت مؤلف). - نیرو بردن؛ قدرت و توانائی زایل کردن. ناتوان و عاجز کردن : بینداخت زنجیر در گردنش بدان سان که نیرو ببرد از تنش.فردوسی. برده به رمح ماروش نیروی گاو آسمان چون تف گرز گاوسر شوکت مار حمیری. خاقانی. - نیرو به بازو آوردن؛ زور و نیرو یافتن. نیرومند و قوی دست شدن : چو نیرو به بازوی خویش آوریم هنر هرچه داریم پیش آوریم.فردوسی. - نیرو بیرون کردن؛ امکان و قدرت از کسی گرفتن : بکوشیم و نیروش بیرون کنیم به درویش ما نازش افزون کنیم.فردوسی. - نیرو خواستن؛ استعانت. (یادداشت مؤلف): قال موسی لقومه استعینوا بالله و اصبروا؛ از خدا نیرو خواهید و صبر کنید. (ترجمهٔ طبری بلعمی). - نیرو دادن؛ تقویت کردن. (یادداشت مؤلف). قوت بخشیدن. قوی کردن : چون بی ضربان باشد نیرو دهد آن را ورنه دل ملکت را بیم ضربان است. منوچهری. علم نیرو دهد کمالت را عقل اجابت کند سؤالت را.اوحدی. - || تأیید کردن. یاری کردن : همی خواهم از کردگار جهان که نیرو دهد آشکار و نهان.فردوسی. چرخ دندان خای انگشت به دندان که چرا نیک مردی به بدان این همه نیرو بدهد. خاقانی. - || کوت دادن. خاشاک به زمین دادن. (فرهنگ خطی): عدن الارض؛ نیرو داد زمین را به سرگین. دبل، دبول، دمن؛ نیرو دادن زمین را به سرگین. (از منتهی الارب). - نیرو کردن؛ کوشیدن. به زور متوسل شدن. زور به کار بردن : چون کار گشاده گشت نیرو چه کنم با زشت مرا خوش است نیکو چه کنم. عنصری. - || فشار آوردن. زور آوردن. (یادداشت مؤلف): آب هرچه بیشتر نیرو کند بند ورغ سست بوده بفکند.رودکی. تا آن پاره که مانده بود سولاخ شد و آب نیرو کرد و زنبیل با حکیم و با آن جماعت درکشید. (فارسنامهٔ ابن بلخی ص ۱۳۸). - || تلاش کردن. کوشیدن. پافشاری کردن : آهوئی دیدم ماده و بچه با وی اسب را برانگیختم و نیک نیرو کردم. (تاریخ بیهقی ص ۲۰۰). لشکرهای ما بر آن جانب همدان نیرو می کردند و در بیم آن بودند که بغداد نیز از دست ایشان بشود. (تاریخ بیهقی ص ۴۳۸). ما به تن خویش نیرو کردیم و ایشان نیرو کردند. (تاریخ بیهقی ص ۴۶۶). چندانک بیشتر نیرو می کرد فروتر می رفت تا ناپدید شد. (فارسنامهٔ ابن بلخی ص ۸۲). - || نبرد کردن. جنگیدن. زورآزمائی کردن : کجا وی را گمان آمد که ویرو کند با وی زبهر ویس نیرو. فخرالدین اسعد. ور بگیری کیت جست وجو کند نقش با نقاش چون نیرو کند.مولوی. - || ستم کردن. زور کردن : در عهد تو شیر قصد آهو نکند با مور ضعیف مار نیرو نکند. ؟ (از ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۵). - || یاری کردن. یاری دادن. (یادداشت مؤلف): پس اوهرز سیف را گفت مرا چه نیرو توانی کردن، گفت هرکه از فرزندان حمیرند... همه را گرد کنم. (ترجمهٔ طبری بلعمی). ای جوانمردان نیرو کنید و مردآسا باشید که بار گران است. (تذکرةالاولیاء). - نیرو گرفتن؛ قوت گرفتن. قوی شدن : تناور شد آن کرم و نیرو گرفت سر و پشت او رنگ نیکو گرفت.فردوسی. قباد بداندیش نیرو گرفت هنرها بشست از دل آهو گرفت.فردوسی. چو نیرو گرفتند و دانا شدند به هر دانشی بر توانا شدند.فردوسی. اسکندر مردی بود که آتش وار سلطانی وی نیرو گرفت و بر بالا شد روزی چند، سخت اندک و پس خاکستر شد. (تاریخ بیهقی ص ۹۰). آن مخاذیل نیرو گرفتند. (راحةالصدور). - || چیره شدن. غالب آمدن : دو گوش و دو پای من آهو گرفت تهیدستی و سال نیرو گرفت.فردوسی. در هر دو مجلس چون که شراب نیرو گرفتی ترکان این دو سالار را به ترکی ستودندی. (تاریخ بیهقی ص ۲۲۰). - نیرو یافتن؛ نیرو گرفتن : شنیدم که رستم در آغاز کار چنان یافت نیرو ز پروردگار.فردوسی. - نیروی بازو؛ قوهٔ بازو. قدرت و توانایی : چو کیوان به برج ترازو شود جهان زیر نیروی بازو شود.فردوسی. - نیروی بخت؛ قدرت. اقبال : گمانت چنین است کاین تاج و تخت سپاه و فزونی و نیروی بخت.فردوسی. - نیروی پنداره؛ قوهٔ واهمه که بدان انسان ادراک معانی جزئیه نماید. (ناظم الاطباء) (آنندراج). - نیروی دست؛ زور دست. کنایه از قدرت و توانائی : چو لشکر دهی مر مرا گنج هست سلیح و بزرگی و نیروی دست.فردوسی. مرا گنج و دینار بسیار هست بزرگی و شاهی و نیروی دست.فردوسی. ببیند که قیصر سرافراز هست چه مایه مر او راست نیروی دست. فردوسی. - || کدّ یمین : به پیش تو آرم همه هر چه هست کجا گرد کردم به نیروی دست.فردوسی. - نیروی شست؛ زور و قدرت عدد شست. تأثیر شست سالگی : چنین سست گشتم ز نیروی شست بپرهیز و با او مسا هیچ دست.فردوسی. - نیروی کاری آمدن کسی را؛ بدان قادر شدن. قادر به اجرای آن شدن : نخستین که آیدش نیروی جنگ همان پروراننده آرد به چنگ.فردوسی. به خوردن تنش را بنیرو کنید.فردوسی.

کلمات هم‌قافیه با «نیرو»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «رو» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید