معنی نیازی
6 بازدید
(ص نسبی) حاجتمند. (از سروری) (از برهان) (از رشیدی). نیازمند. صاحب نیاز. اهل نیاز: ای چشم نیازیان ز جود تو چون چشم مخالفان به خوش خوابی. انوری (از سروری). || کنایه از عاشق است. (از برهان). که نیازمند معشوق است. که در برابر معشوق عرض نیاز می کند: بدو گفت ای گرانمایه نیازی چرا جان نیازی می گذاری.فخرالدین اسعد. از بس که نمود نوحه سازی بخشید دلم بر آن نیازی.نظامی. || دوست. (اوبهی) (صحاح الفرس) (برهان قاطع). محبوب. (برهان قاطع) (جهانگیری) (رشیدی) (انجمن آرا). معشوقه. (صحاح الفرس). مطلوب. (جهانگیری) (انجمن آرا) (آنندراج). معشوق. (برهان قاطع). عزیز. گرامی. (یادداشت مؤلف). محبوب را نیازی گفتن بجهت آن است که عاشقان به آن نیاز دارند: کنون خواه تاجش ده و خواه تخت شد آن سایه گستر نیازی درخت.فردوسی. بهم رستند آنجا دو نیازی به هم بودند روز و شب به بازی. فخرالدین اسعد. شبی مادر بدو گفت ای نیازی چرا از بخت چون مردم ننازی. فخرالدین اسعد. ز دیبا کرد و از گوهر همه ساز بپرورد آن نیازی را به صد ناز. فخرالدین اسعد. سوی پستی نیازد جز توانا سوی خواری نیازد جز نیازی.ناصرخسرو. نیازم به گیتی به توست ای نیازی که دل را امیدی و جان را نیازی.قطران. هرچند به رویش نیازمندی تا چند کشی ناز آن نیازی.مسعودسعد. ای نیازی مرا نیاز به توست ورچه دارد به من زمانه نیاز.مسعودسعد. بدم دوش با آن نیازی بهم زده پیشم از بی نیازی علم.مسعودسعد. دلم خستهٔ ناز توست ای نیازی که روزی نیاسائی از نازبازی.مختاری. چو خسرو دید کان ماه نیازی نخواهد کردن او را چاره سازی.نظامی. چون ابن سلام از آن نیازی شد نامزد شکیب سازی.نظامی. - نیازی تر؛ عزیزتر. گرامی تر: مرا رامین گرامی تر ز شهروست مرا رامین نیازی تر ز ویروست. فخرالدین اسعد.(ص نسبی) منسوب است به نیاز که نام قریه ای است. (از سمعانی). رجوع به نیازه شود.(اِخ) دهی است از دهستان پس کوه بخش کلات شهرستان دره گز. در منطقهٔ کوهستانی معتدل هوایی در ۹۴ هزارگزی جنوب شرقی کبودگنبد واقع است. آبش از قنات و محصولش غلات و بنشن و شغل اهالی زراعت است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۹).(اِخ) از مردم بخارا و از معماگویان معاصر نصرآبادی است. او راست این معما به اسم میر: مردم چشم غیر حک فرما بعد از آن بر بیاض آن بنما. (از تذکرهٔ نصرآبادی ص ۵۱۸). و رجوع به فرهنگ سخنوران شود.(اِخ) از مردم بدخشان و از شاعران قرن دهم و یازدهم است. او راست: از گرمی آفتاب محشر چه غم است گر جام بود به سایهٔ دولت تو. (از صبح گلشن ص ۵۷۱). و رجوع به فرهنگ سخنوران شود.(اِخ) از مردم قزوین و از شاعران قرن دهم است، در قزوین به کسب اشتغال داشته. او راست: پیوسته به دل بار غم یار کشم وز دیده همه منت دیدار کشم جانم به لب آمد و تن از غم کاهید اینها همه از دوری دلدار کشم. (از تحفهٔ سامی ص ۱۷۴).(اِخ) احمد مرعشی (میرزا...) اصفهانی متخلص به نیازی. از شاعران اواخر عهد صفویه است و به سال ۱۲۱۶ هـ . ق.وفات یافته. پدرش از درباریان شاه سلطان حسین بوده است. او راست: دل برد و کمر به قصد جان بست دستش چه کنم نمی توان بست از همت می فروش بگشاد آن در که به رویم آسمان بست. و نیز: تیغ خونریز است آه بیگناهان آه اگر وقت کشتن فرصت آهی دهد قاتل مرا. (از ریحانة الادب ج ۶ ص ۲۷۵) (روز روشن ص ۸۵۷) (آتشکدهٔ آذر ص ۴۳۶) (مجمع الفصحا ج ۲ ص ۴۹۹). رجوع به اعیان الشیعه ج ۸ ص ۴۱۰ و قاموس الاعلام ج ۶ و انجمن خاقان و کنی و الالقاب ص ۲۲۸ شود.(اِخ) شمس الدین استرابادی (ملا...) مؤلف صبح گلشن این بیت را از او ضبط کرده است: یک نان به دو روز اگر شود حاصل مرد وز کوزه شکسته ای دمی آبی سرد مأمور کم از خودی چرا باید بود یا خدمت چون خودی چرا باید کرد. (از صبح گلشن ص ۵۷۱). و رجوع به فرهنگ سخنوران شود.(اِخ) محمد سمیع (میر...) دهلوی از معاصران و شاگردان حزین لاهیجی است. او راست: مردم و ننشست از پا آه غمناکم هنوز دود می خیزد چو شمع کشته از خاکم هنوز. (از صبح گلشن ص ۵۷۱). و رجوع به فرهنگ سخنوران شود.(اِخ) محمد یوسف (میر...) هروی که از امیرزادگان هرات است. او راست: ای دل حشم و حشمت سلطان گذرد روز و شب درویش پریشان گذرد می نوش و غمین مشو که هر کار که هست آسان چو به خویش گیری آسان گذرد. (از صبح گلشن ص ۵۷۱). و رجوع به فرهنگ سخنوران شود.(اِخ) محمد شرقی یزدی متخلص به نیازی از شاعران قرن دهم است. او راست: خوبان نظری بر من غمناک نکردند تا سینه ام از تیغ جفا چاک نکردند. و نیز: می نوازد هر دمم با ناوکی دلبر مسکین نواز من ببین. (از تحفهٔ سامی ص ۷۵) (مجمع الخواص ص ۵۹) (آتشکدهٔ آذر ص ۲۷۵).
کلمات همقافیه با «نیازی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «زی» برای سرودن شعر