معنی نگونسار شدن
8 بازدید
[ نِ شُ دَ ] (مص مرکب) نگونسار گشتن. نگونسار گردیدن. سرنگون شدن. نگون شدن. فروافتادن. به خاک افتادن. به زمین آمدن. با سر به زمین آمدن. سقوط کردن : یکی نیزه انداخت بر پشت اوی نگونسار شد خنجر از مشت اوی.فردوسی. جهان دیده از تیر ترکان بخست نگونسار شد مرد یزدان پرست.فردوسی. گفتند این تابوت را به بتخانه برید و بتان را بر سر این تابوت نهید، همچنان کردند، بتان نگونسار شدند. (قصص الانبیاء ص ۱۴۱). هفتاد بتخانه بودند، بت عظیم دید نام او ملون بر تخت نشانده. گفت جرجیس شما را می خواند، همه نگونسار شدند. (قصص الانبیاء ص ۱۹۱). دلش طاقت نبرد از عشق دلدار رمیده هوش گشت و شد نگونسار.نظامی. چون به مقصد رسم که بر سر راه خر نگونسار گشت و بار افتاد.عطار. || از پای درآمدن. نگون شدن : عشق تا نیست خِرَد تیغ زبانی دارد صبح چون شد عَلَم شمع نگونسار شود. صائب (از آنندراج). || سرازیر شدن. از بالا به پائین آمدن. نزول کردن. فروآمدن : نگونسار گشتند از ابر سیاه کشان از هوا نیزه و تخت شاه.فردوسی. پیاده که او راست آیین شود نگونسار گردد چو فرزین شود.نظامی. || از پای آویخته شدن. وارونه و سرته آویزان شدن : بر دار محن گشته عدوی تو نگونسار چون خوشهٔ انگور بر آوند شکسته.سوزنی. || سرافکنده شدن. مقابل سرافراز شدن : آنکه نگونسار شد مباد سرافراز وآنکه سرافراز شد مباد نگونسار.سوزنی. || منحرف شدن : مبادا هیچ با عامت سر و کار که از فطرت شوی ناگه نگونسار.شبستری. || زیروزبر شدن. واژگون شدن. وارون شدن. تباه شدن : نگونسار شد تخت ساسانیان از آن زشت کردار ایرانیان.فردوسی. گرفتند و بستند در بند سخت نگونسار گشته همه فر و تخت.فردوسی. - نگونسار شدن سر تخت (تاج و تخت) کسی؛ از اوج عزت فروافتادن. دچار ادبار و تیره روزی شدن. به ذلت و خواری افتادن از پس عزت : کنون چشم تیره شد و خیره بخت نگونسار گشته سر تاج و تخت.فردوسی. به دست من اندر گرفتار شد سر تخت ترکان نگونسار شد.فردوسی. - نگونسار شدن سر چیزی؛ پست شدن : به دست من اندر گرفتار شد سر بخت ترکان نگونسار شد.فردوسی. جهاندار یزدان مرا یار گشت سر بخت دشمن نگونسار گشت.فردوسی.
کلمات همقافیه با «نگونسار شدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر