معنی نکونام
5 بازدید
[ نِ ] (ص مرکب) خوش نام. که به نیکی و نکوکاری مشتهر و نامبردار است : آن گرد نکونام که اندر درهٔ رام با پیل همان کرد که با کرگ ز خواری. فرخی. انوشه کسی کو نکونام مرد چو ایدر تنش ماند نیکی ببرد.اسدی. کسی کو نکونام میرد همی ز مرگش تأسف خورد عالمی.اسدی. زندهٔ جاوید ماند هرکه نکونام زیست کز عقبش ذکر خیر زنده کند نام را.سعدی. چه دیدی در این کشور از خوب و زشت بگو ای نکونام نیکوسرشت.سعدی. نکونام را جاه و تشریف و مال بیفزود و بدگوی را گوشمال.سعدی. نمرد آن کسی کز جهان نام برد که مرد نکونام هرگز نمرد.امیرخسرو. || آمرزیده. مرحوم. مغفور: بوی در دو گیتی ز بد رستگار نکونام باشی بر کردگار.فردوسی. || عفیف. پاکدامان : کس را به مثل سوی شما راه ندادم گفتم که برآیید نکونام و نکوکار.منوچهری.
کلمات همقافیه با «نکونام»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ام» برای سرودن شعر