معنی نکومحضر
6 بازدید
[ نِ مَ ضَ ] (ص مرکب) خوش برخورد. خوش روی. نکومشرب. خوش محضر. نیکومحضر: بداده ست داد از تن خویشتن چو نیکودلان و نکومحضران.منوچهری. تو با هوش و رای از نکومحضران چون همی برنگیری نکومحضری را.ناصرخسرو. یکی متفق بود بر منکری گذر کرد بر وی نکومحضری.سعدی.
کلمات همقافیه با «نکومحضر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ضر» برای سرودن شعر