معنی نکوحال
7 بازدید
[ نِ ] (ص مرکب) نیکوحال. به سامان. توانگر. مرفه. صاحب جاه و قدرت : دشمن چو نکوحال شدی گرد تو گردد زنهار مشو غره بدان چرب زبانیش. ناصرخسرو. || سالم و سرحال. سردماغ. تندرست.
کلمات همقافیه با «نکوحال»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ال» برای سرودن شعر