معنی نکنده
5 بازدید
[ نِ کَ دَ / دِ ] (اِ) بخیه. (فرهنگ خطی). بخیه و آجیدهٔ جامه و سوزنی را گویند. (انجمن آرا). بخیهٔ دورادور. آژده. (یادداشت مؤلف). رجوع به نگنده شود: چون دست همتم بود آجیده نیمچه عرض نکنده هاش پریشان فراخ و تنگ. نظام قاری. - نکنده زدن؛ بخیه زدن. آجیده کردن: شِطاب؛ آنچه بدان نکنده زنند گلیم را از پشم و جز آن. (منتهی الارب). التضریب؛ نکنده زدن. (مجمل اللغة) (از منتهی الارب) (تاج المصادر). - نکنده کردن؛ تشریج. دوردور بخیه زدن جامه را. کوک زدن. کوک کردن. استیشام. آژدن. خال کوفتن. قلاب دوزی کردن. (یادداشت مؤلف). رجوع به نگنده شود. - نکنده کرده؛ قلاب دوزی. (یادداشت مؤلف): ژند؛ جامه ای باشد که قلندران پوشند از لباس نکنده کرده. (یادداشت مؤلف) (از فرهنگ رشیدی).
کلمات همقافیه با «نکنده»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ده» برای سرودن شعر