معنی نکل
6 بازدید
[ نَ ] (ع مص) قبول نکال کردن. (از اقرب الموارد) (از متن اللغة) (از المنجد). نَکَل. (متن اللغة).[ نَ کَ ] (ع ص) مرد توانا و دلیر و زیرک آزموده کار. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از متن اللغة) (از المنجد). || آن که بر همتا و هم نبرد خود غالب شود. (از اقرب الموارد) (از المنجد). نِکْل. (منتهی الارب) (تاج العروس). رجوع به نِکْل شود. || اسب قوی مجرب. (از اقرب الموارد) (از متن اللغة) (از المنجد). اسب قوی رام کردهٔ تیزخاطر آزموده. (منتهی الارب) (آنندراج). الحدیث: إنّ اللََّه یحب النکل علی النکل؛ أی الرجل القوی المجرب علی الفرس القوی المجرب فی الجهاد فی سبیل اللََّه. (منتهی الارب). || (اِ) رسن دلو بزرگ که در پایین آن بسته به گوشه های دلو محکم کنند. (منتهی الارب) (آنندراج). طنابی که در پایین دول بزرگ می بندند. (ناظم الاطباء). عناج دلو. (اقرب الموارد) (متن اللغة). نِکْل. (متن اللغة). || (مص) عقوبت و سزا پذیرفتن. (از منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء). قبول نکال کردن. (از متن اللغة). نَکْل. (متن اللغة). || ترسیدن و نکوص. نکول . (از اقرب الموارد) (از المنجد). رجوع به نکول شود.[ نُ ] (ع اِ) آنچه بدان سزا کنند. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء). آنچه بدان عقوبت رسانند. (ناظم الاطباء).[ نِ ] (ع اِ) بند. (ترجمان علامهٔ جرجانی ص ۱۰۱) (دهار). بند که بر پای نهند. (مهذب الاسماء). قید شدید، از هر جنس که باشد. (از متن اللغة) (از المنجد). بند آهنی که بر پای مجرمان نهند. (غیاث اللغات از منتخب اللغات و صراح و شرح نصاب). قید و بند سخت یا بند آتشین. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ج، اَنکال، نُکول. و رجوع به اَنکال شود. || آهن لگام. (مهذب الاسماء) (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از متن اللغة) (از المنجد). || مهار. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). زمام. (از اقرب الموارد) (متن اللغة) (المنجد). مهار شتر. (ناظم الاطباء). || نوعی از لگام یا لگام ستور نامه بر. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از متن اللغة). || (ص) مردی که از وی در بند شوند دشمنان وی. (از منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء). که بر قرن و همتای خود غلبه کند. (از متن اللغة). نَکَل. (از تاج العروس) (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). یقال: إنه لنکل شر؛ أی ینکل به اعدائه. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (المنجد).[ نِ کِ / نَ / نَ کَ ] (ص، اِ) پسر امرد نوخاسته. (از برهان قاطع) (آنندراج) (ناظم الاطباء). نوخاسته بود که هنوز خطش برنیامده باشد. (اوبهی). نگل. (برهان قاطع) (آنندراج). مصحف تگل. رجوع به تکل و تگل و لغت فرس ص ۳۲۱ و صحاح الفرس ص ۲۰۶ شود.
کلمات همقافیه با «نکل»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «کل» برای سرودن شعر