معنی نکر
6 بازدید
[ نَ ] (ع اِمص) زیرکی. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). فطانت. (ناظم الاطباء). دهاء. فطنت. (اقرب الموارد). نُکْر. (منتهی الارب) (آنندراج) (اقرب الموارد).[ نَ کَ ] (ع مص) ناشناختن امر را. (از منتهی الارب) . نادانستن کاری را. (از اقرب الموارد). نُکْر. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). نکور. نکیر. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). نُکُر. (ناظم الاطباء). || ناشناختن. (ترجمان علامهٔ جرجانی ص ۱۰۱). نشناختن کسی را. (از اقرب الموارد).[ نَ کِ ] (ع ص) زیرک. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). داهی. فَطِن. (اقرب الموارد). نَکُر. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). ج، انکار. || مردی که انکار منکر می کند. (ناظم الاطباء). رجل نکر؛ مردی انکارکننده. (مهذب الاسماء). نَکُر. نُکُر. (ناظم الاطباء).[ نُ ] (ع مص) ناشناختن. (تاج المصادر بیهقی) (دهار). نَکَر. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). || (ص) منکر. (اقرب الموارد). امر منکر. (فرهنگ فارسی معین). منکر از هر چیزی. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). نُکُر. (منتهی الارب) (آنندراج). || کار دشوار و زشت. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). نُکُر. (منتهی الارب) (آنندراج). نکره. صعب و سخت و شگفت. (یادداشت مؤلف). ج، اَنکار. || (اِمص) دهاء. فطنت. (اقرب الموارد). رجوع به نَکْر شود.[ نُ کَ ] (ع مص) زیرک گردیدن. || دشوار گشتن. || (ص) معین. (فرهنگ فارسی معین): پس حکم کرد آتشی را و نکر تا شود حل مشکل آن دو نفر. مولوی (از فرهنگ فارسی معین). - نکر ساختن؛ معین کردن. (فرهنگ فارسی معین): هم نکر سازید از بهر ثمود صیحه ای که جانشان را درربود. مولوی (از فرهنگ فارسی معین).[ نُ کُ ] (ع مص) رجوع به نَکَر شود. || (ص) امرأة نکر؛ زن زیرک. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب). داهیة. فَطِنة. (اقرب الموارد). || مُنْکَر. (اقرب الموارد) (ترجمان علامهٔ جرجانی ص ۱۰۱) (المنجد). || نُکْر. کار سخت. (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «نکر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «کر» برای سرودن شعر