معنی نکاح

معنی نکاح

5 بازدید
[ نِ ] (ع مص) زن کردن. (ترجمان علامهٔ جرجانی ص ۱۰۱) (زوزنی). عقد زناشوئی بستن. (از منتهی الارب). زن گرفتن. تزوج. (از اقرب الموارد) (از متن اللغة). نکح. (متن اللغة). کابین کردن. (یادداشت مؤلف). || شوی کردن. (ترجمان علامهٔ جرجانی ص ۱۰۱) (از زوزنی). شوهر کردن. (تاج المصادر بیهقی) (از متن اللغة) (از اقرب الموارد). || (اِمص) عقدی که میان زن و شوهر بندند. (آنندراج). ازدواج. میزاد. زناشوئی. عروسی. بغل خوابی. (ناظم الاطباء). کابین. عقد زناشوئی. زواج. کدخدائی. تأهل. (یادداشت مؤلف). عقدی که به موجب آن علاقهٔ زناشوئی بین زن و مرد ایجاد شود: ور این فتاد ز من دست بازدار و برو که نیست با تو مرا نی نکاح و نی شرکه. منوچهری. میان ما نه عقدی نه نکاحی نه آیین عروسی بود و نه سور.منوچهری. رسول فرموده است: النکاح سنتی. (کتاب النقض ص ۵۰۱). رای اقضی القضاة اگر خواهد زله پیش از نکاح بفرستد.خاقانی. - به نکاح... بودن؛ در عقد او بودن. همسر او بودن. خاص او بودن : اسمای طبع من به نکاح ثنای اوست زآن فال سعد ز اختر اسما برآورم.خاقانی. - به نکاح درآوردن؛ به زنی دادن : به حلب برد و دختر خود به نکاح من درآورد. (گلستان). - در نکاح... شدن؛ در حبالهٔ عقد درآمدن : عجوز جهان در نکاح ملک شد که جز عذر زادنْش رائی نیابی.خاقانی. - نکاح دائم. رجوع به عقد و عقدی شود. - نکاح کردن؛ عقد کردن. عقد زناشویی بستن. زن یا دختر را به کسی به شوی دادن : امیر مردانشاه را به کوشک سالار بکتغدی آوردند و عقد و نکاح آنجا کردند. (تاریخ بیهقی ص ۵۳۵). دختری ازآنِ قدرخان به نام امیر محمد عقد و نکاح کردند. (تاریخ بیهقی ص ۱۹۳). بکر گرانبهای من عقد تو بست یک شبه با تو نکاح کردمش زآنکه به غمزه دلبر است. بدر چاچی (از آنندراج). کنم هر کجا شاهدی را نکاح چو طغرا به قاضی نبینم صلاح. ملاطغرا (از آنندراج). - نکاح منقطع. رجوع به صیغه شود. || (مص) گاییدن. (از منتهی الارب). مجامعت کردن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). جماع کردن. (آنندراج). زناشوئی کردن. (فرهنگ فارسی معین): و دعوی های بزرگ کردند چون نکاح بنات و اخوات و نکاح غلامان. (کتاب النقض ص ۳۲۹). || غالب شدن خواب بر چشم کسی . (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از متن اللغة). || تر کردن باران زمین را. (از ناظم الاطباء). نکح المطر الارض؛ اختلط بثراها. (اقرب الموارد) (از متن اللغة). || غالب شدن دوا بر کسی. (از ناظم الاطباء) (از متن اللغة). نکح الدواء فلاناً؛ خامره و غلبه. (اقرب الموارد).
[ نِ ] (اِخ) دهی است از دهستان تبادکان بخش حومه و ارداک شهرستان مشهد، در ۲هزارگزی شمال مشهد در جلگهٔ معتدل هوائی واقع است و ۳۲۴ تن سکنه دارد. آبش از قنات، محصولش غلات و میوه ها، شغل اهالی زراعت و مالداری است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۹).
[ نَ کْ کا ] (ع ص) آنکه زن بسیار گرفته باشد. کثیرالنِکاح. پرشهوت. (ناظم الاطباء). رجوع به نِکاح و نکح شود.

کلمات هم‌قافیه با «نکاح»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «اح» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید