معنی نژند

معنی نژند

9 بازدید
[ نِ / نَ ژَ ] (ص) اندوهگین. (غیاث اللغات) (جهانگیری) (برهان قاطع) (انجمن آرا) (آنندراج). غمناک. (لغت فرس اسدی) (برهان قاطع) (انجمن آرا). افسرده. (برهان قاطع) (ناظم الاطباء) (جهانگیری). پژمرده. فرومانده. (برهان قاطع) (فرهنگ نظام) (لغت فرس اسدی). غمگین چهره. (لغت فرس اسدی) (فرهنگ نظام). غمگین. (ناظم الاطباء). فرمگن. فرمگین. دلگیر. مهموم. غمنده : من مانده به خان اندر پیخسته و خسته بیمار و به تیمار و نژند و غم خورده. خسروانی. ایا نشسته به اندیشگان حزین و نژند همیشه اختر تو پست و همت تو بلند. آغاجی. کسی را که خواهد برآرد بلند دگر را کند سوگوار و نژند.فردوسی. همه سربه سر سوگوار و نژند بر ایشان دژم گشته چرخ بلند.فردوسی. درودش ده از ما و بسیار پند بدان تا نباشد به گیتی نژند.فردوسی. چو روی خوبان احباب او شکفته به طبع چو چشم خوبان بدخواه او نژند و نوان. فرخی. برفت یار من و من نژند و شیفته وار به باغ رفتم با درد و داغ رفتن یار.فرخی. بدخواه او نژند و نوان باد و نامراد احباب او به عشرت و اقبال کامران.فرخی. ایا ز بیم زبانم نژند گشته و هاژ کجا شد آن همه دعوی کجا شد آن همه ژاژ. لبیبی. از دل خسته و روان نژند خویشتن در بهارخانه فکند.عنصری. ز عشقت من نژند و بیقرارم ز درد دل همیشه زاروارم.(ویس و رامین). نش از آفرین باد و نز غم نژند نه شرم از نکوهش نه بیم از گزند.اسدی. که گر بد نمائیش مانی نژند ورش خوب داری نبینی گزند.اسدی. فغ ماهرخ گفت کای ارجمند در این پرنیان از چه ماندی نژند.اسدی. می خواره عزیز و شاد و من زآنک می می نخورم نژند و خوارم.ناصرخسرو. شادی و نیکوی از مال کسان چشم مدار تا نمانی چو سگان بر در قصاب نژند. ناصرخسرو. زیر بارش تن بماندم شصت سال چون نباشم زیر بار اندر نژند.ناصرخسرو. هزار قرن به شادی و خرمی بگذار به لحظه ای دل خود را دژم مدار و نژند. سوزنی. ناکسان از تو با نوا و نوال بی کسان از تو بی نوا و نژند.خاقانی. شد از گوشهٔ چشم زخمی نژند تب آمد شد آن نازنین دردمند.نظامی. هین که سپیده دمید گرد رخت همچو برف خیز که شد کاروان چند نشینی نژند.عطار. گر شاد کرده ای تو عطار را به وصلت نه جان نژند گشتی نه دل ملول بودی. عطار. سرکلاه چشم بند گوش بند که از او باز است مسکین و نژند.مولوی. جمال صورت و معنی ز امن صحت تست که ظاهرت دژم و باطنت نژند مباد.حافظ. - دل نژند؛ دل افسرده. غمین : کردش اندر خبک دهقان گوسفند و آمد از سوی کلاته دل نژند.دقیقی. - دل نژند داشتن : به هر شب ز هر حجره ای دستبند ببردند تا دل ندارد نژند.فردوسی. ز تو نام باید که ماند بلند نگر دل نداری ز گیتی نژند.فردوسی. - دل نژند کردن : مکن دلْت را بیشتر زین نژند تو داد جهان آفرین کن پسند.دقیقی. بدین بخششت کرد باید بسند مکن ناسپاسی و دل را نژند.فردوسی. - نژند داشتن : بباشد به آرام تا روز چند نباید که دارد کس او را نژند.فردوسی. گر نژند از فراق بودی تو خویشتن را کنون نژند مدار.فرخی. - نژند شدن : شدند آن همه یار خسرو نژند چو دیدند آن دیو جسته ز بند.فردوسی. نژند آن زمان شد که بی داد شد به بیدادگر بندگان شاد شد.فردوسی. - نژند کردن؛ آزردن : چنین داد پاسخ که چرخ بلند دلم کرد پردرد و جانم نژند.فردوسی. - نژند گشتن : هم از یک خوی خویش گردد نژند هم از نیش یک پشّه یابد گزند.اسدی. || خشمگین. (جهانگیری) (برهان قاطع) (فرهنگ نظام) (غیاث اللغات). قهرآلود. (برهان قاطع) (ناظم الاطباء). خشمناک. (ناظم الاطباء): پیادهٔ سپه آرای او دویست هزار چو پیل مست و پلنگ نژند و شیر ژیان. فرخی (از جهانگیری). بر او جست عذرا چو شیر نژند بزد دست و از پیش چشمش بکند. عنصری. همان مورچه بد مه از گوسپند که در مرد جستی چو شیر نژند.اسدی. || مهیب. سهمگین. هولناک. (ناظم الاطباء). رجوع به شواهد معنی قبلی شود. || عبوس. ترش. - نژند کردن چهره؛ رو ترش کردن. خشم گرفتن. عبوس کردن : گه خشم چون چهره کردی نژند دژم باش و با کس به زودی مخند.اسدی. || نشیب. (جهانگیری) (فرهنگ نظام). پست. (برهان قاطع) (فرهنگ نظام) (غیاث اللغات) (ناظم الاطباء). حضیض. (برهان قاطع). مقابل بلند و اوج. (برهان قاطع) (ناظم الاطباء): خداوند کیوان و چرخ بلند خداوند ارمیده خاک نژند.فردوسی. چون ایاز این راز بر صحرا فکند جمله ارکان خوار گشتند و نژند.مولوی. جملگان دانند کاین چرخ بلند هست صد چندان که این خاک نژند. مولوی. || زمین پست. (ناظم الاطباء). رجوع به شواهد معنی قبلی شود. || خوار. (غیاث اللغات). بی ارزش. پست. بی ارج : عارفانش کیمیاگر گشته اند تا که شد کانها بر ایشان نژند.مولوی. || سرفرودافکنده. (برهان قاطع) (ناظم الاطباء). سرنگون. خوار. (غیاث اللغات): بفرمود تا همچنانش به بند به خرگاه بردند زار و نژند.فردوسی. به خاک اندر افکند خوار و نژند فرودآمد و دست کردش به بند.فردوسی. یکی را برآرد به چرخ بلند یکی را کند زار و خوار و نژند.فردوسی. کشانش بیاورد خوار و نژند رسن در گلو دست کرده به بند.اسدی. || لاغر. نحیف. (ناظم الاطباء): ای تن چه ضعیفی و چه نژندی ای شب چه سیاهی و چه درازی. مسعودسعد. و رجوع به شواهد معنی بعدی شود. || افسرده. پژمرده. بیماروار: هر برگی از او گونهٔ رخسار نژندی است هر شاخی از او صورت انگشت نزاری است. فرخی. خزان درآمد و آن برگها بکند و بریخت درخت از این غم چون من نژند گشت و نزار. فرخی. بهی بر شاخ از این اندوه مانده ست نژند و زار همچون سوگواری.ناصرخسرو. باد فرومایگی وزید و از او صورت نیکی نژند و محزون شد. ناصرخسرو. چون سیرت چرخ را بدیدم کو کرد نژند و خشکسارم.ناصرخسرو. نامزد نیکوئی بر در ایوان تست نامزد خرمی چشم نژند تو باد.خاقانی. پس بگفتندش که احوال نژند بر دروغ تو گواهی می دهند.مولوی. و رجوع به معنی قبلی شود. || زشت. مکروه. نفرت انگیز. (ناظم الاطباء): بر آن رای وارونه دیو نژند یکی ژرف چاهی به ره بر بکند.فردوسی. شگفتم من از کار دیو نژند که هرگز نخواهد به من جز گزند.فردوسی. که او بادسار است و دیو نژند بدو داد افسون و نیرنگ و بند.فردوسی. همان بود رستم که دیو نژند ببردش به ابر و به دریا فکند.اسدی. یل پهلوان دید دیوی نژند سیاهی چو شاخین درختی بلند.اسدی. || بد. ناخوش. نامساعد. ناموافق : مده روز فرخ به روز نژند ز بهر جهان دل در انده مبند.اسدی. چنین گفت کز بخت روز نژند مرا باد کشتی به ایدر فکند.اسدی. باز سپید با مگس سگ هم آشیان خاک سیاه بر سر بخت نژند او.خاقانی. || تیره. تاریک. (ناظم الاطباء). مقابل خرم : روشنی و خرمی مملکت از کلک اوست گرچه سر کلک او تیره رخ است و نژند. سوزنی. || مرد بیداد و بدکار و بدکردار. گناهکار. آنکه جور و تعدی می کند. || حیران. آشفته. متعجب. || هراسان. (ناظم الاطباء): شده چشم چشمه ز گردش به بند دل غول و دیو از نهیبش نژند.اسدی. || متغیرشده از اندوه و یا کبر سن. || سست. ناتوان. عاجز از دفع ظلم و تعدی. || نادان. ابله. || محترم. معزز. بزرگوار. || تاجر معتبر. || عالم. دانا. || حارس. حامی. || پیرمرد موقر مجرب متدین و امین و بادیانت. || بردبار. (ناظم الاطباء).

کلمات هم‌قافیه با «نژند»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ند» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید