معنی نوکری
7 بازدید
[ نَ / نُو کَ ] (حامص) چاکری. ملازمت. خدمت. فرمانبرداری. (ناظم الاطباء). خدمتکاری. (فرهنگ فارسی معین). عمل نوکر. رجوع به نوکر شود. || فروتنی. (ناظم الاطباء). || مشاور بودن. (فرهنگ فارسی معین). || عضویت ادارهٔ دولتی. استخدام دولت. (فرهنگ فارسی معین). - نوکری پیشه؛ آنکه به خدمت و چاکری کسی زندگانی می کند. خدمتکار. (ناظم الاطباء). - نوکری دولت؛ خدمت دولت کردن. در خدمت دولت بودن. کارمندی. - نوکری کردن؛ خدمت کردن. اطاعت و فرمانبرداری نمودن. - || در خدمت دستگاه دولتی بودن.
کلمات همقافیه با «نوکری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر