معنی نوک

معنی نوک

7 بازدید
[ نَ / نُو / نو / نُکْ ] (اِ) منقار مرغان. (انجمن آرا) (از برهان) (ناظم الاطباء). تک. نک. نول. شند. چِنگ : طرفه مرغم ز شکل طرفه نمای که پرم در سر است و نوک به پای. امیرخسرو. کرمکی چون ز آب بنمودی نوک کردی دراز و بربودی.جامی. - امثال: مرغی که انجیر می خورد نوکش کج است. || هرچیز سرتیز را به مشابهت منقار مرغان نوک گویند مانند سر خنجر و سر کارد و سر قلم و سر تیر و نیزه و مژگان و امثال آن. (انجمن آرا). سر هر چیز که تیز باشد. سر قلم و سر کارد و خنجر و سنان، و بعضی سرهای انگشتان مرغان را نیز گفته اند. (از برهان). سر قلم ها باشد و سر تیر و نیزه و سلاحهای برنده. (لغت فرس اسدی ص ۲۵۲). تیزی قلم باشد و سر مژه چشم و سنان. (اوبهی). سر از هر چیزی و انتهای آن. تیزی سر هر چیزی و سر تیز از هر چیزی. (ناظم الاطباء). نیش چیزی. باریک تر قسمت چیزی در آخر از سوی طول. منتهای تند چیزی از سوی درازا. تیزی منتهای چیزی. سر چیزی که به نقطه ای تمام شود. انتهای درازای تیز آلتی چون شمشیر و تیر و سنان و کوه و زبان و جز آن. (از یادداشتهای مؤلف): وگرْش آب نبودی و حاجتی بودی ز نوک هر مژه ای آب راندمی صد بار. خسروانی. چو دینار باید مرا یا درم فراز آورم من ز نوک قلم.بوشکور. خورشید تیغ تیز ترا آب می دهد مریخ نوک نیزهٔ تو سان زند همی .دقیقی. چشم بی شرم تو گر روزی بیاشوبد ز درد نوک خارش جاکشو باد ای دریده چشم و کون. منجیک. بچابکی برباید کجا نیازارد ز روی مرد مبارز به نوک پیکان خال. منجیک. نخستین که نوک قلم شد سیاه گرفت آفرین بر خداوند ماه.فردوسی. چگونه رسد نوک تیر خدنگ بر این آسمان برشده کوه و سنگ. فردوسی. به نوک سر نیزه شان برچند تبه شان کند پاک و بپرا کند.فردوسی. ز آنچ او به نوک خامه کند صد یکی کنند مردان کاردیده به شمشیر هندوی.فرخی. بر چشم دشمنانش چون نوک سوزن است در چشم دوستانش چون سوده کیمیا. فرخی. گهی گیاهی پیش آمدی چو نوک خدنگ گهی زمینی پیش آمدی چو روی تبر. فرخی. کشان شاخها نیزه و گرز بار سپر برگ ها و سنان نوک خار.اسدی. به نوک سنان برگرد زنده پیل به تیغ آتش آرد ز دریای نیل.اسدی. خمانیده دم چون کمانی ز قیر همه نوک دندان چو پیکان تیر.اسدی. ای گشته نوک کلک سخنگویت در دیدهٔ مخالف دین نشتر.ناصرخسرو. سر بریده دو نوک نیزهٔ او خیر و شر است و درد و درمان است. مسعودسعد. بدخواه بگرید چو بخندد به معانی از گریهٔ نوک قلمم دفتر اشعار.مسعودسعد. دو نوک قلم را مدان جز دو چیز یکی صرف زهر و یکی محض نوش. مسعودسعد. تصویر کنم مدح تو بر خاطر روشن وز نوک قلم نقش کنم غالیه بر عاج. سوزنی. به دست عدل تو باشه پر عقاب برید کبوتران را مقراض نوک منقار است. خاقانی. یا حلقه گوئی از پی آن شد که روز عید خسرو به نوک نیزه رباید ز خاورش. خاقانی. تا چو نوک قلم از درد زبانم بسته ست از فلک خستهٔ شمشیر جفائید همه.خاقانی. ای جمع کرده مبدع کل در نهاد تو هم سیرت ملایک و هم صورت ملوک من بنده را ز بس که کنم با فلک نبرد در سینه از سنان حوادث شکسته نوک. ظهیر فاریابی. قدرت باری تعالی اهل اسلام را از حد شمشیر و نوک سنان ایشان نگاه میداشت. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۴۱۱). بر ره دل شاخ سمن کاشته خار به نوک مژه برداشته.نظامی. چو داری در سنان نوک خامه کلید قفل چندین گنجنامه. نظامی (خسرو و شیرین ص ۳۶). ز هر نوک مژه کرده سنانی بر او از خون نشانده دیده بانی.نظامی. || آهنی که بر بینی موزه زنند جهت محکمی. (اوبهی). آهنی که بر بینی موزه محکم کنند. (برهان قاطع): ور کسی گوید که مستم کی توانم خورد می کن به نوک موزهٔ ترکانه او را هوشیار. مسعودسعد. - نوک انگشت، یک نوک انگشت؛ سرانگشتی. مقدار اندکی. کمی. قلیلی: یک نوک انگشت از چیزی خوردن، از آن مزه ای چشیدن. - نوک انگشت رساندن؛ انگشت رساندن. رجوع به ترکیبات ذیل انگشت شود. - نوک به نوک؛ سر به سر. انتها به انتها. (یادداشت مؤلف). دو چیز که سرشان به هم رسیده باشد. کنایه از دو تن که با هم رویاروی ایستند: ای کفشگرانه درزی گربز موک با من چو درفش و سوزنی نوک به نوک. سوزنی. - || سر به سر. رجوع به بیرابیر شود: با تو به قمار برنیایم به خدوک نز تو نه ز من سر بسر و نوک بنوک. سوزنی. - نوک پا راه رفتن؛ سرپنجه ها را تنها به زمین نهادن تا آواز برنیاید. (یادداشت مؤلف). با سرپنجه رفتن. یواش و به احتیاط رفتن. - نوک پا زدن؛ با سر پنجه پا زدن. - نوک چشم؛ سر مژگان : به نوک چشمش از دریا برآرم بجان بسپارمش پس جان سپارم.نظامی. - نوک دل؛ رأس القلب . (لغات فرهنگستان). - نوک دیده؛ کنایه از مژگان خوناب. (آنندراج)؟ نوک چشم. - نوک زدن؛ به منقار زدن. (یادداشت مؤلف). - نوک زدن پرنده در آب یا دانه؛ منقار در آن فروبردن برای خوردن و آشامیدن : بی خویش به گردش بر چون پنبه که بر دوک چندانکه مثل هدهد در آب زند نوک. هدایت. - || دمیدن چنانکه سبزه از خاک. (یادداشت مؤلف). سر زدن. سر بر زدن. - نوک غمزه؛ سر مژگان : سخنها در کرشمه می نهفتند به نوک غمزه گفتند آنچه گفتند.نظامی. - نوک کسی را چیدن یا قیچی کردن؛ با گفتاری تیز و گزنده یا از روی زیرکی و کیاست کسی را از دعوی یا گفتاری یا عملی بازداشتن. جواب کسی را به خلاف میل او گفتن و او را از میل و خواهش او بازداشتن. به او حالی کردن که از حد خود تجاوز کرده است. (از یادداشتهای مؤلف). او را وادار به سکوت کردن. ( فرهنگ عامیانهٔ جمال زاده از فرهنگ فارسی معین). - نوک کشیدن؛ باریک شدن نوک بثره و آن مقدمهٔ انفجار باشد. (یادداشت مؤلف). نیش زدن. سر زدن دمل. - || دمیدن و روییدن سبزه. - یک نوک پا؛ مدتی خیلی کوتاه، دقایقی اندک: یک نوک پا رفتم نزد فلان.
[ نَ ] (ع اِمص) حمق. (متن اللغة). رجوع به نوک شود.
(ع ص، اِ) جِ انوک است. رجوع به اَنوَک شود. || جِ نوکاء. رجوع به نوکاء شود. || (اِمص) حمق. (اقرب الموارد). گولی. (منتهی الارب). نَوک. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (متن اللغة). گویند داءالنوک لیس له دواء. || (مص) نواکة. نواک. نَوَک. (متن اللغة). رجوع به نَوَک شود.
[ نَ وَ ] (ع مص) گول گردیدن. (منتهی الارب). احمق شدن. (از اقرب الموارد) (از متن اللغة). نواکة. (منتهی الارب) (متن اللغة) (اقرب الموارد) نُواک. نَواک. (متن اللغة) (اقرب الموارد). رجوع به اَنوَک شود.
(اِخ) ده کوچکی است از دهستان القورات بخش حومهٔ شهرستان بیرجند. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۹).
(اِخ) نوک بالا و نوک پائین نام دو ده کوچک است از دهستان شهاباد بخش حومهٔ شهرستان بیرجند. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۹).

کلمات هم‌قافیه با «نوک»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «وک» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید