معنی نوه
6 بازدید
(عدد، ص) نُهْ. (حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی) (اوبهی). به وزن کوه، نه. تسعه. (از برهان) (از فرهنگ خطی از تحفه). رجوع به نُهْ شود: ترا نوه و نود بیش است و من بیچاره را یکّی نتابستی یکی با من ربودی آن یک از دستم. عنصری (یادداشت مؤلف).[ نُ وَ / وِ ] (اِ) یکی از انواع چینی در عهد صفویه، و آن مانند کاشی مشهد بود. (مجلهٔ یغما سال ۱۵ ص ۵۵۹، از جنگی خطی، از فرهنگ فارسی معین).(ع مص) بازایستادن از چیزی. (از منتهی الارب). رجوع به نَوه شود. || (اِمص) بازایستادگی از چیزی، الانتهاء عن الشی ء. نَوه. (از اقرب الموارد) (از متن اللغة).[ نُ وْ وَهْ ] (ع ص، اِ) ماتمیان از مرد و زن. (منتهی الارب). نوح. نائحات. (اقرب الموارد).[ نَ وَ / وِ ] (اِ) نبیره. (رشیدی) (برهان قاطع). فرزندزاده. (برهان قاطع) (ناظم الاطباء). نبه. نواسه. پشت دوم. (یادداشت مؤلف). || به هندی، هرچیز نو. || حادث. مقابل قدیم. (برهان قاطع). از مجعولات دساتیر است. رجوع به فرهنگ دساتیر ص ۲۷۱ و رجوع به معنی قبلی شود.[ نَ وْهْ ] (ع مص) بلند گردیدن نبات و جز آن. (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب). بزرگ شدن نبات. (تاج المصادر بیهقی). مرتفع و بلند گردیدن. نَیْهْ. (از متن اللغة). || سر برداشته بانگ کردن خزنده. (آنندراج). سر برداشتن پس بانگ کردن خزنده. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || فربه و بالیده گردانیدن گیاه ستور را. (از منتهی الارب). || بازایستان از چیزی. (منتهی الارب). بازماندن و انکار کردن و گذاشتن نفس از چیزی. (از منتهی الارب). || قوی گردیدن. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب). قوی شدن تن. (تاج المصادر بیهقی). || بزرگوار شدن. (از تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). || بلند کردن ذکر چیزی را و بزرگ کردن آن را. (از ناظم الاطباء) (از متن اللغة). از نَیْهْ. (متن اللغة). رجوع به تنویه شود.
کلمات همقافیه با «نوه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وه» برای سرودن شعر