معنی نون
5 بازدید
(اِ) صورت ملفوظ حرف «ن» است. رجوع به «ن» شود: نسرین زنخ صنم چه کنم اکنون کز عارضین چو نونی زرینم.ناصرخسرو. و آن قد الف مثال مجنون خمیده ز بار عشق چون نون.نظامی. نونی است کشیده عارض موزونش و آن خال معنبر نقطی بر نونش.سعدی. || (ق) اکنون . (لغت فرس اسدی ص ۳۸۳) (اوبهی) (برهان قاطع) (ناظم الاطباء). علی حال. (لغت فرس). مخفف اکنون است. (جهانگیری) (رشیدی) (غیاث اللغات). مخفف کنون. (انجمن آرا) (آنندراج). در حال. همین زمان. بالفعل. حال. (برهان قاطع). در همین زمان. (ناظم الاطباء). اینک. نک. علی حال. علی کل حال. در هر حال. (یادداشت مؤلف): بار بسته شد فرمان ده نون تا میان خدمت را بندم چست.بوشکور. زاغ سیه بودم یکچند و نون باز چو غلبه بشدستم دورنگ.منجیک. گوئی زبان شکسته و گنگ است بت ترا ترکان همه شکسته ز بانگ تواند نون. عمارهٔ مروزی. ولی ای پسر گاه آن است نون که سازی یکی چارهٔ پرفسون. فردوسی (از سروری). گر آن خوابها نون گزارش کنی شکم گرسنه چون گوارش کنی.فردوسی . مردمان را راه دشوار است نون اندر آن دشت از فراوان استخوان.فرخی. همچو انگور آبدار بدی نون شدی چون سکج ز پیری خشک.لبیبی. به عالم اندر نون مالک الملوک توئی جمالشان همه از تست گاه جاه و جلال. غضایری. ضمیر انور تو هرچه در خیال آرد چو امر کن فیکون آسمانش آرد نون. شمس فخری. || (اِ) تنهٔ درخت. (جهانگیری) (رشیدی) (برهان قاطع) (غیاث اللغات) (انجمن آرا) (آنندراج) ((ناظم الاطباء). نرد. (رشیدی) (انجمن آرار) (آنندراج). || به استعاره، چاه زنخدان. (از جهانگیری) (از برهان) (از غیاث اللغات) (از ناظم الاطباء). چاهک زنخ. (دهار). در عربی نونة بدین معنی است. (از رشیدی). رجوع به «ن» شود. || به اصطلاح ارباب معما ابرو را گویند که عربان حاجب خوانند. (برهان قاطع). ابرو. حاجب. (ناظم الاطباء). رجوع به «ن» شود. || ثابت. برقرار. مقیم. || بزرگی. کلانی. (ناظم الاطباء).(ع اِ) ماهی. (دهار) (منتهی الارب) (غیاث اللغات) (برهان قاطع) (جهانگیری) (ناظم الاطباء). حوت. (متن اللغة) (اقرب الموارد). ماهی بزرگ. (مهذب الاسماء). ج، نینان و انوان : دلم خسته و بستهٔ زلف او شد چو نون از سر شَست و چون یونس از نون. سوزنی. || دوات. (منتهی الارب) (غیاث اللغات) (جهانگیری) (متن اللغة) (اقرب الموارد) (مهذب الاسماء) (ناظم الاطباء) سیاهی دان. (ناظم الاطباء). || سیاهی دوات. (غیاث اللغات). مرکب و سیاهی که در دوات نمایند. (جهانگیری). مرکب. (برهان قاطع). || شب. (غیاث اللغات). || تیزی تیغ. (منتهی الارب). کرانهٔ شمشیر. (برهان قاطع). کنار تیز شمشیر. (ناظم الاطباء). شفرةالسیف. (متن اللغة) (اقرب الموارد). تیزی شمشیر. (مهذب الاسماء). || شمشیر. (غیاث اللغات) (برهان قاطع) (جهانگیری) (ناظم الاطباء). || نعمت. (منتهی الارب) (آنندراج). دولت. ثروت. بزرگواری. حشمت. نیکبختی. سعادت . (ناظم الاطباء). || نام شمشیری مر بعض عرب را، سمی لکونه علی مثال السمکة. (منتهی الارب). نام شمشیری است معروف. (مهذب الاسماء). || در اصطلاح صوفیه، نون عبارت از علم خدای متعال است در حضرت احدیت و قلم حضرت تفصیل است. (فرهنگ مصطلحات عرفا) نون، هوالعلم الاجمال یرید به الدواة فان الحروف التی هی صورالقلم موجودة فی مدادها اجمالی و فی قوله تعالی: ن و القلم، هوالعلم الاجمال فی الحضرة الاحدیة و القلم حضرة التفصیل. (تعریفات).(اِخ) نام دیگری است سورهٔ «ن والقلم» را در قرآن: «سورة القلم و تسمی ایضاً سورة نون». (مجمع البیان ج ۵ ص ۳۳۰). رجوع به ن والقلم شود.(اِخ) نام پدر یوشع است.
کلمات همقافیه با «نون»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ون» برای سرودن شعر