معنی نوس
5 بازدید
[ نَ ] (ع مص) جنبیدن. (دهار) (زوزنی) (تاج المصادر بیهقی). جنبیدن پیرایه و گیسو و جز آن. (از منتهی الارب) (آنندراج). نوسان. (از اقرب الموارد). رجوع به نوسان شود. || راندن شتر را. (از تاج المصادر بیهقی) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || فروهشتن گیسوها را از پشت. (از ناظم الاطباء).(اِ) قوس قزح. (لغت فرس اسدی)(صحاح الفرس) (اوبهی) (ناظم الاطباء). آژفنداک. (ناظم الاطباء). نوسه. (فرهنگ فارسی معین): از باد روی خوید چو آب است موج موج وز نوس پشت ابر چو چرخ است رنگ رنگ.خسروانی (از لغت فرس). || تقلید حرف زدن و گفتگوی شخصی را کردن. (برهان قاطع). تقلید بانگ و آواز سخن گفتن کسی. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «نوس»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وس» برای سرودن شعر