معنی نوردیدن
5 بازدید
[ نَ وَ دی دَ ] (مص) طی کردن. (برهان قاطع) (آنندراج). بریدن. (آنندراج). پیمودن [ راه ] . (فرهنگ فارسی معین). قطع کردن. درنوشتن. سپردن. نبشتن : بپوشی همان پوستین سیاه یکی دشنه بستان و بِنْوَرد راه.فردوسی. گفتا برو به نزد زمستان به تاختن صحرا همی نورد و بیابان همی گذار. منوچهری. بر او بنشینم و صحرا نوردم شبانگه سوی خدمت بازگردم.نظامی. || گردش کردن. گردیدن. (ناظم الاطباء). رجوع به معنی قبلی شود. || پیچیدن. (برهان قاطع). نَوَشتن. درنوشتن. پیچیدن گسترده ای را. (یادداشت مؤلف). درنوردیدن. جمع کردن. در هم پیچیدن. به یک سو زدن. لوله کردن. طی : مانَد به ساعتی ز یکی روز خشم تو آن روز کآسمان بنوردند همچو طی. منوچهری. بارگاه زاهدان در هم نورد کارگاه صوفیان در هم شکن.سعدی. || بی نام ونشان ساختن. رجوع به معنی قبلی شود. || ته کردن. (برهان قاطع). تا کردن. (ناظم الاطباء). || برگردانیدن. برگردان کردن لب جامه و مَشک و دامن پیراهن و آستین و جز آن. (یادداشت مؤلف). || ورمالیدن. بازنوردیدن : قبا بست و چابک نوردید دست قبایش دریدند و دستش شکست.سعدی. || سهو کردن. گم کردن(؟). || اهانت نمودن(؟). (ناظم الاطباء). || گذاشتن. (برهان قاطع). ترک کردن. غافل شدن. (ناظم الاطباء). به یک سو نهادن. بگذاشتن. (یادداشت مؤلف): تو را سگی در سامری موافق و بس طریق آل محمد سزد که بِنْوَردی.سوزنی. ترکیب ها: - اندرنوردیدن. بازنوردیدن. برنوردیدن. به هم نوردیدن. بیرون نوردیدن. درنوردیدن. در هم نوردیدن. فرونوردیدن. وانوردیدن. وا بیرون نوردیدن. رجوع به هر یک از این مدخل ها شود.
کلمات همقافیه با «نوردیدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر